آموزش هيپنوتيزم|آموزش هيپ هاپ|دانلود آموزش هيپ هاپ

آموزش هيپنوتيزم|آموزش هيپ هاپ|دانلود آموزش هيپ هاپ

توضيحات

 
پيوندها
لينكي ثبت نشده است
طراحی قالب وبلاگ
ایجاد وبلاگ
سایر ابزارها
[ ۱ ][ ۲ ]

خبرخوان یا همان RSS وبلاگ
جزئيات افزايش قيمت مصالح ساختماني به روايت مركز آمار

جزئيات افزايش قيمت مصالح ساختماني به روايت مركز آمار

به گزارش خبرگزاري مهر به نقل از مركز آمار ايران، تهيه طرح آمارگيري از قيمت مصالح ساختماني به درخواست معاونت امور فني معاونت برنامه ريزي و نظارت راهبردي رياست جمهوري انجام شد كه از سال 1365 تا سال 1370 به صورت شش ماهه در سراسر كشور اجرا و نتايج آن به صورت نشريات شش ماهه و سالانه منتشر شده است.


در اين قسمت، كمترين و بيشترين درصد تغييرات قيمت مصالح ساختماني مورد آمارگيري در سطح شهرستان تهران در نيمه دوم 1390 ، به تفكيك گروه‌هاي مختلف نسبت به نيمه ي قبل (نيمه اول 1390 ) و نيمه مشابه در سال قبل (نيمه دوم 1389 ) ارايه مي‌شود.

 

گروه خاك، مصالح سنگي بتن و بنايي و سنگ‌هاي ريشه‌دار

براساس نتايج آمارگيري از قيمت مصالح ساختماني در نيمه‌ دوم 1390،  متوسط قيمت تمامي اقلام مورد آمارگيري در 3 گروه نسبت به دوره قبل افزايش داشته است. در بين اقلام اين گرو‌ه‌ها، «سنگ‌هاي ريشه‌دار » و «مصالح سنگي بتن و بنايي» و «سنگ‌هاي ريشه‌دار» نسبت به دوره قبل افزايش داشته است.

 

در بين اقلام اين گروه «خاك رس طبيعي» با 24.3 درصد داراي بيشترين افزايش متوسط قيمت و «سنگ قلوه» با 0.3 درصد داراي كمترين افزايش بوده است. در اين سه گروه، متوسط قيمت‌ها نسبت به دوره‌ مشابه سال قبل نيز افزايش داشته است. در اين ميان،‌بيشترين افزايش متوسط قيمت مربوط به «خاك رس طبيعي» با 31.7 درصد و كمترين افزايش متوسط قيمت مربوط به «شن طبيعي» و 5.5 درصد بوده است.


گروه سنگ‌هاي تخت پلاك

مقايسه متوسط قيمت اقلام در گروه «سنگ‌هاي تخت پلاك» در نيمه‌ دوم 1390 با نيمه‌ي قبل حاكي از كاهش متوسط قيمت يك قلم و افزايش ساير اقلام است. در بين اقلام اين گروه، بيشترين افزايش متوسط قيمت مربوط به «سنگ پلاك صيقي سياه لاشتر اصفهان - درجه يك» با 13.3 درصد بوده است و «سنگ پلاك صيقلي مرمريت صورتي سميرم - درجه يك» با 7.8 - درصد، تنها قلم داراي كاهش قيمت در اين گروه بوده است.

 

در اين گروه، مقايسه‌ نتايج حاصل از آمارگيري نيمه‌ دوم 1390 با دوره‌ي مشابه سال قبل، نشان دهنده‌ كاهش متوسط قيمت يك قلم و افزايش بقيه‌ي اقلام است كه بيشترين افزايشي مربوط به «پودر سنگ معمولي (كيسه‌اي)» با 35.0 درصد بوده است و «سنگ پلاك صيقلي مرمريت صورت سميرم - درجه يك» با 5.5 - درصد، تنها قلم داراي كاهش قيمت در اين گروه بوده است.


گروه آهك و آجر و سفال

با مقايسه‌ اقلام دو گروه «آهك» و «آجر و سفال» در اين دوره نسبت به دوره‌ قبل، مشاهده مي‌شود متوسط قيمت تمامي اقلام افزايش داشته است. در اين ميان،‌بيشترين افزايش متوسط قيمت مربوط به «آجر ماشيني سوراخدار سفيد 4 سانتي» با 9.6 درصد و كمترين افزايش مربوط به «سفال كفشك فوندوله با ابعاد 25 در 13 در 4.5» با 1.7 درصد بوده است.

 

در مقايسه‌ي نتايح حاصل از آمارگيري نيمه‌ دوم 1390 با دوره‌ي مشابه سال قبل، شاهد افزايش متوسط قيمت‌ها در اين دو گروه هستيم. در اين ميان، بيش‌ترين افزايش متوسط قيمت مربوط به «بلوك سفالي سقفي به ابعاد 40 در 25 در 20» با 44.9 درصد و كمترين افزايش متوسط قيمت مربوط به «آجر ماشيني سوراخدار سفيد 5.5» با 6.4 درصد است.


گروه لوله و پروفيل‌هاي فولادي مورد مصرف در سازه

 

در گروه «لوله و پروفيل‌هاي فولادي مورد مصرف در سازه»، در اين دوره نسبت به دوره‌ قبل مشاهده مي‌شود كه متوسط قيمت اقلام افزايش بسيار متفاوتي داشته است، به گونه‌اي كه متوسط قيمت «تيرآهن نمره 22» با 38.5 درصد داراي بيشترين افزايش و «ناوداني نمره 18» با 0.2 درصد داراي كمترين افزايش بوده است.

 

با مقايسه‌ متوسط قيمت‌هاي اقلام اين گروه در اين نيمه نسبت به نيمه‌ مشابه سال قبل هم شاهد افزايش متغير قيمت‌ها هستيم. بيشترين افزايش متوسط قيمت مربوط به «تيرآهن 22» با 51.8 درصد و كمترين افزايش متوسط قيمت مربوط به «ناوداني نمره 20» به 14.2 درصد بوده است.


گروه ميلگرد

در گروه «ميلگرد» متوسط قيمت تمامي اقلام نسبت به دوره قبل داراي افزايش بوده است. در بين اقلام اين گروه بيشترين افزايش متوسط قيمت مربوط به «ميلگرد آجدار نمره 30» با 33.4 درصد و كمترين افزايش مربوط به «ميلگرد ساده نمره 6» با 7.4 درصد بوده است.

 

مقايسه نتايج حاصل از آمارگيري نيمه دوم 1390 با دوره مشابه سال قبل نشان مي‌دهد متوسط قيمت تمامي اقلام افزايش يافته است. در اين ميان بيشترين افزايش متوسط قيمت مربوط به «ميلگرد آجدار نمره 20» با 43.5 درصد و كمترين افزايش متوسط قيمت مربوط به «ميلگرد ساده نمره 28» با 24.1 درصد بوده است.


گروه ورق‌هاي فلزي

در گروه «ورق‌هاي فلزي» متوسط قيمت تمامي اقلام نسبت به دوره‌ پيش داراي افزايش بوده است. در بين اقلام اين گروه، بيشترين افزايش متوسط قيمت مربوط به «ورق‌ سياه با ضماخت بيش از 3 ميلي‌متر» با 18.1 درصد بوده است و «پروفيل برنزي توپر» با 11.2 درصد داراي كمترين افزايش متوسط قيمت بوده است.

 

مقايسه‌ نتايح حاصل از آمارگيري در نيمه دوم 1390 به دوره‌ مشابه سال قبل نشان مي‌دهد، متوسط قيمت تمان اقلام اين گروه افزايش يافته است. در اين ميان، بيشترين افزايش متوسط قيمت مربوط به «ورق سياه با ضخامت بيش از 3 ميلي‌متر» با 33.8 درصد و كمترين افزايش مربوط به «پروفيل برنزي توپر» با 18.1 درصد بوده است.


گروه ورق گالوانيزه

در گروه «ورق گالوانيزه»، مقايسه متوسط قيمت اقلام در اين دوره به دوره قبل حاكي از افزايش قيمت تمامي اقلام آن است. در بين اقلام اين گروه، بيشترين افزايش متوسط قيمت مربوط به «ورق گالوانيزه رنگي» با 18.5 درصد و كمترين افزايش مربوط به «ورق گالوانيزه صاف» با 14.2 ددرصد بوده است.

 

مقايسه نتايج حاصل از آمارگيري در نيمه دوم 1390 با دوره مشابه قبل در اين گروه نشان مي‌دهد متوسط قيمت تمامي اقلام افزايش يافته است. در اين ميان، بيشترين افزايش متوسط قيمت مربوط به «ورق گالوانيزه كركره‌اي» با 28.5 درصد و كمترين افزايش مربوط به «ورق گالوانيزه صاف» با 21.2 درصد بوده است.


گروه قطعات پيش ساخته سيماني و بتني

در گروه «قطعات پيش ساخته سيماني و بتني»، مقايسه متوسط قيمت اقلام در نيمه دوم 1390 با نيمه قبل نشان مي‌دهد كه همچنان متوسط قيمت‌ها افزايش داشته است. در بين اقلام اين گروه، بيشترين افزايش متوسط قيمت مربوط به «لوله‌ سيماني عملولي نمره 15» با 21.2 درصد و «بلوك سيماني ديواري به ابعاد 40 در20 در 10» با 12.3 درصد داراي كمترين افزايش بوده است.

 

مقايسه نتايج حاصل از آمارگيري در نيمه دوم 1390 با دوره مشابه سال قبل نيز نشان مي‌دهد كه متوسط قيمت تمامي اقلام افزايش داشته است. در اين گروه، بيشترين افزايش به «بلوك سيماني ديواري به ابعاد 40 در 20 در 10» با 31.2 درصد و كمترين افزايش به «لوله‌ سيماني معمولي نمره 20» با 15.3 درصد داراي تعلق دارد.


گروه موزاييك


نتايج آمارگيري نيمه دوم 1390 نمايانگر آن است كه در گروه «موزاييك»، متوسط قيمت تمامي اقلام مورد آمارگيري افزايش اندكي يافته است. در اين ميان بيشترين افزايش متوسط قيمت مربوط به موازييك ايراني با سنگ موزاييك معمولي به ابعاد 40 در 40» با 5.7 درصد مي‌‌باشد. كمترين افزايش قيمت نيز با 2.4 درصد به «موزاييك سيماني ساده به ابعاد 30 در 30» تعلق دارد.

 

مقايسه نتايج اين دوره با دوره مشابه سال قبل نشان مي‌دهد كه بيشترين افزايش قيمت، مربوط به «موزاييك ايراني با سنگ موزاييك معمولي به ابعاد 40 در 40» با 23.5 درصد است. كمترين افزايش قيمت نيز با 6.4 درصد به «موزاييك فرنگي با خرده سنگ مرمر يا مرمريت تا نمره 5 به ابعاد 40 در 40» تعلق دارد.


گروه چوب

مقايسه نتايج اين آمارگيري به دوره‌ پيش حاكي از اين است كه در گروه «چوب»، متوسط قيمت سه قلم داراي افزايش و چهار قلم داراي كاهش بوده است. در گروه «مصالح ساخته شده چوبي» و «گروه قطعات پيش‌ساخته چوبي» به جز يك قلم، بقيه‌ اقلام داراي افزايش قيمت بوده اند. بيشترين افزايش قيمت در اين سه گروه مربوط به «چوب چهار تراش خارجي» با 11.2 درصد و بيشترين كاهش مربوط به «تراورس ايراني» با 9.7 درصد بوده است.

 

نتايج حاصل از آمارگيري در اين سه گروه در نيمه دوم 1390 نشان مي‌دهد كه متوسط قيمت تمامي اقلام به جز چهار قلم نسبت به دوره‌ مشابه سال قبل داراي افزايش بوده است. در اين ميان، بيشترين افزايش متوسط قيمت مربوط به «چوب چهارتراش خارجي» با 20.1 دصد و بيشترين كاهش مربوط به «چوب تراش ايراني» با 9.3 درصد بوده است.


گروه محصولات پلاستيكي پوشش كف و ديوار

در گروه «محصولات پلاستيكي پوشش كف و ديوار»، در اين دوره، تنها «كفپوش پلاستيكي از نوع وينيل به ضخامت 1.5 ميلي‌متر به صورت تايل» داراي اطلاع است كه متوسط آن نسبت به دوره قبل 10.0 درصد افزايش داشته است.

متوسط قيمت اين قلم در اين دوره نسبت به دوره مشابه سال قبل 13.8 درصد افزايش داشته است.


گروه مصالح پلاستيكي و لاستيكي و گروه چتايي

در گروه‌هاي «مصالح پلاستيكي و لاستيكي» و «گروه چتايي» متوسط قيمت تمامي اقلام نسبت به دوره پيش افزايش پردامنه‌اي داشته است، به نحوي كه بيشترين افزايش قيمت در مقايسه با نيمه قبل مربوط به «ورق بدون موج آكريليك به ضخامت حدود 3 ميلي‌متر» با 43.6 درصد و كمترين افزايش قيمت مربوط به «گوني چتاني 11 در45» با 6.2 درصد بوده است.

 

مقايسه متوسط قيمت اقلام اين دو گروه با دوره مشابقه سال قبل، مجددا نشان مي‌دهد كه متوسط قيمت تمامي اقلام افزايش پردامنه‌اي داشته است كه «ورق بدون موج اكريليك به صخامت حدود 3 ميلي‌متر» با 46.7 درصد داراي بيش‌ترين افزايش و «ورق فايبرگاس موجدار به ضخامت يك تا 1.5 ميلي‌متر» با 7.8 درصد داراي كمترين افزايش بوده است.



جزئيات افزايش قيمت مصالح ساختماني به روايت مركز آمار
جزئيات افزايش قيمت مصالح ساختماني به روايت مركز آمار
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۱ فروردين ۱۳۹۲ توسط: boof.zaminblog نظرات (0)
roman حلواي عربي ...

roman حلواي عربي ...

 

حلواي عربي

 

 

مواد لازم حلواي عربي

شير خشك :  ۱ ليوان

(اين شير خشك منظورمون همون شير خشك بچه است كه بهتره خوشمزه ترين شيرخشك رو انتخاب كنيد چون تمام متفاوت بودنش با حلواي ايراني در شيرخشك)

آرد سفيد : ۱ ليوان

پودر نشاسته : 1 ليوان

(البته من از اين پودر استفاده نكردم ولي خب بگمونم ميشه زد .... ميتونيد به سايت هاي ديگه هم مراجعه كنيد!)

روغن مايع : ۱ ليوان ( البته چشمي هم ميتونيد نگاه كنيد نه اونطوري كه خيلي خشك باشه نه خيلي روغن دار)

 

 

مواد لازم براي تهيه شيره حلوا

آب : ۳ چهارم ليوان

شكر : ۱ ليوان (ميتونيد كمتر هم بريزيد تا خيلي شيرين نشه !)

زعفران سائيده : يك دوم قاشق چايخوري (بستگي به بودجه شوهرتون داره

پودر هل : يك دوم قاشق چايخوري (اينم همينطور

گلاب : يك يا دو قاشق غذا خوري

 

روش تهيه شيره :

در مرحله اول شيره رو آماده ميكنيد ... بهتره بذاريم كنار كه در آخر آردمون رو درست كرده بوديم آماده باشه !

شكر را در آب حل كرده روي حرارت ميگذاريم ... در حال جوشيدن بقيه مواد را اضافه ميكنيم .... نياز به جوشيدن زياد نيست ... كمي كه جوشيد شيره را كنار ميگذاريم ... فراموش نكنيد زعفران سائيده شده را بايد در مقداري آب جوش حل كنيد بعد به مواد اضافه كنيد.

 

طرز تهيه حلواي عربي :

اول از همه آرد و شيرخشك رو باهم اضافه ميكنيم و مرتب هم ميزنيم اونم براي ۲ الي ۳ دقيقه بعد كم كم روغن رو بهش اضافه ميكنيم

آردمون نه خيلي شل بشه نه خيلي سفت باشه و تا موقعي كه رنگش قهوه اي روشن بشه هم ميزنيم (چون شيرخشك داره زود ميسوزه مواظب باشين)

به نظر خودم رنگ هرچه تيره تر باشه به نظر خوشگلتر و خوشمزه تره ! اين تيرگي هم چشميه تقريبا

اما كمترين زمان ميشه ۱۰ دقيقه رو در نظر گرفت !

بعد كه آردمون رنگ عوش شد بايد شيره حلوا رو بريزيم ..... قابلمه خوشگلمون رو از رو گاز برميداريم و با يه دست شيره رو ميريزيم و بايه دست ديگه سريع همش ميزنيم تا مواد گلوله گلوله نشه ! (غلظتش مثل ماست بايد باشه)

اگر احياناُ زيادي شل و آبكي شد دوباره بذارين رو حرارت ملايم تا كمي قل بزنه و سفت تر شه ... اگر هم زيادي سفت شد كمي آب جوش اضافه كنيد و هم بزنين ... (اما توصيه ميكنم به موقع بردارين كه چنين اتفاقي نيوفته چون ممكن خراب تر بشه كه بهتر بشه)

فوق العادست.......امتحانش كنيد.

و اين بود حلوا ما كه خيلي هم خوشمزه است و من خيلي بيشتر از حلواي ايراني دوستش دارم همچي خوش خور تره ! و بعدشم روشو خيلي خوشجل ميتوني تزئين كني كه من هم چيزي نداشتم همين چهار تا بادوم رو گذاشتم !
 

 

حلواي عربي

 

چطور بود خوب بود ؟!

اگر كارم خوبه بازم هنر دستمو بذارم !؟ هان ؟!



roman حلواي عربي ...
roman حلواي عربي ...
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۱ فروردين ۱۳۹۲ توسط: boof.zaminblog نظرات (0)
رمان روزهاي اجباري(8)

رمان روزهاي اجباري(8)

همه چي آروم بود و بدون اتفاق خاصي مي گذشت ، كم كم من هم جا افتاده بودم و يه جورايي مشكل دزفول ، و انتقاليم رو فراموش كرده بودم .
يكي از كارهاي ما گرفتن نامه از قسمتهاي بيرون اداره و ستاد بود كه بايد اونارو بين قسمتهاي مربوط اداره خودمون تقسيم ميكرديم ، يكي از جاهايي كه از ستادهاي ديگه تو شهرهاي ديگه نامه مياورد ، دبيرخونه ستاد بود ، كه يه روز از روزاي گرم تابستون ، مثل هميشه پيك دبيرخونه با يه خروار نامه اومد پيشمون ، بنده خدا بايد كلي منتظر مي موند تا ما دونه دونه ، اون همه نامه رو از نظر درست بودن قسمت گيرنده و پيوست داشتن چك كنيم و بعد بره ،
كار ما هم شده بود ، دنبال ايراد گشتن كه از شانس من همه ش من اين اشكالارو پيدا ميكردم و نامه هاي اشتباه رو برگشت ميزدم ، ديگه جوري شده بود ، وقتي نامه مياورد ميگفت به مهدي ندين ، همه شو برگشت ميزنه !
بگذريم ، اون روز هم نامه هارو از پيك دبيرخونه گرفتيم ، چشمم به يه نامه افتاد كه موضوعش من بودم !
شروع كردم به خوندنش ، از دزفول بود و نوشته بود با درخواست نامبرده ، در صورت تاييد نيروي انساني كل ، موافقت ميشه.
منم با ذوق نامه رو به فرهاد نشون دادم و با هم رفتيم پيش دوستش كه تو قسمت پرسنلي اداره بود ، بلكه سفارشم رو ميكرد و ميتونستم با همين نامه ، كارت ترددم رو ميگرفتم تا انقدر صبحا با دژبانا بحث نكنم .
رفتيم پيش دوست فرهاد، نامه رو بهش دادم ، وقتي خوندش گفت من نميتونم نظر بدم ، تو برو پيش سرگرد ثابت ، نامه ت رو نشونش بده .
نمي دونم چرا اسم اين سرگرد ثابت كه ميومد ، دلشوره مي گرفتم ؛ دوست نداشتم باز ببينمش و اونم حرف خودش رو تكرار كنه ، براي همين خيلي وقت بود كه جلوش آفتابي نشده بودم و هر جا اون بود ، سعي مي كردم نباشم ، اما مثل اينكه امروز چاره اي نداشتم و بايد مي رفتم پيشش ، با كلي دعا رفتم توي دفترش ، سريع منو شناخت و اولين صحبتش اين بود : هنوز نرفتي دزفول؟ واست دردسر نشه ها ، من كه اگه دژبان مركز بگيردت هيچ مسئوليتي رو قبول نمي كنم .
بيخود نبود كه اسمش دلشوره مياورد! چون كارش فقط دلشوره انداختن به جون من بود.
من هم كه حالم بدجوري گرفته شده بود ، يه كمي خودمو جمع و جور كردم و نامه رو گرفتم جلوش و گفتم : اين نامه در رابطه با انتقالمه ، مي خواستم بدونم ، با اين ميشه كارت ترددم صادر بشه يا نه ؟

اونهم نامه رو ازم گرفت ، نگاهي بهش انداخت و گفت : خير! نميشه ، بايد منتظر جواب اين نامه از نيرو انساني باشيم ، اگه اونا قبول كردند ، كارتت صادر ميشه .

حدود نزديك دو ماه از ماجراي نامه م ميگذشت ، اما خبري از جواب نيرو انساني نبود ،منم كه بدون مشكل ميومدم و ميرفتم ، اصراري نداشتم پيگيري كنم و باز برم پيش سرگرد ثابت و مجبور شم به سوالاي هميشگيش جواب هاي تكراري بدم .
از اون ور هم رابطه م با قسمت آجوداني خيلي خوب شده بود و هر چند روز يه بار يا يه كاري براش مي كردم ، يا يه چك بهم ميداز تا برم براش نقد كنم .
همه اين ها دست به دست هم داده بودند كه سرم به كار خودم باشه و دنبال جواب نيروي انساني نباشم .حتي با اينكه همه هم دوره اي هام درجه شون اومده بود و از حالت آش خوري و بربري! در اومده بودند ، انقدر تابلو بودم كه هر كي به من ميرسيد ميگفت درجه ت چي شد ؟
يكي از روزاي ماه مهر بود ، كه كريميان من رو پيج كرد ، رفتم پيشش ، اونم يه پاكت پول گذاشت جلوم و گفت : با راننده ميري آژانس هواپيمايي ، بليت امير به شيراز رو ميگيري مياي ، الانم تو اتاق منتظر باش تا راننده بياد ببردت .
منم رفتم توي اتاق و يه چند دقيقه اي نشستم تا اومد و گفت :٥دقيقه ديگه بيا بيرون تا بريم ، قبل از اينكه از اتاق خارج بشه ، رفت پيش امير ، چيزي در گوشش گفت و رفت .
منم وقتي ٥ دقيقه شد كلاهم رو برداشتم و داشتم از اتاق بيرون ميرفتم كه امير صدام كرد و گفت : علي (راننده) به من گفت تو آدم فروشي يا نه ، گفتم نه ، آخه ميخواد توي راه سيگار بكشه ، بهش سخت نگير .
منم بهش اطمينان دادم و رفتم بيرون ، علي دم راه پله ها منتظرم وايساده بود ، با هم رفتيم پايين و سوار يه وانت پيكان شديم و به سمت آژانس هواپيمايي راه افتاديم ، وسط راه هم علي اجازه گرفت و يه سيگار كشيد ، تا اينكه رسيديم به آژانس ، علي تو ماشين موند ، من رفتم بليت هارو گرفتم و برگشتم و با هم راه افتاديم ، ايندفعه علي بدون ترس سيگارش رو روشن كرد ، شروع كرد به كشيدن و گفت : ببخشيدا ! اگه دودش اذيت ميكنه ، راستش حلالم كن ، قبل از اينكه راه بيفتيم از امير پرسيدم آدم فروشي يا نه .
-: اشكالي نداره ، امير بهم گفت .
علي: آخه نميدوني ! بعضيا خيلي آدم فروشن ، همين هفته پيش يكي از وظيفه ها رو برده بودم بيرون كه يه كاري رو انجام بده
منم كه نمي دونستم چطور آدميه ، جلوش سيگار كشيدم و اونم رفت و صاف گذاشت دست امجد و كريميان ، كه اين منم
گفتم دروغ ميگه ! من تا حالا لب به سيگار نزدم ، اصلا ميخواين جيبامو بگردين ، حالا تو جيبم داشتما !
اينارو كه گفتم نرم شدند و امجد گفت راست ميگي من كه توي اين مدت چيزي ازت نديدم ، ولي پس چرا بايد بياد همچين حرفي بزنه ؟
منم نامردي نكردم و براي اينكه ديگه آدم فروشي نكنه ، گفتم چون خودش سيگار كشيد و من ديدم ، براي اينكه يه وقت لو نره اين حرفا رو دراورده.
نميدونم اين حرفاش فقط خاطره بود يا يه جورايي اتمام حجت با من ! ولي هر چي بود ، نتيجه ميگرفتيم كه آدم فروشي خوب نيست !
علي ادامه داد : خوب توي ستاد كاري داري؟
-: نه ، اونجا كه علافيه.
علي: خوبه ، پس يه كم ميريم خيابونگردي !
ما هم يك ربع بيست دقيقه اي گشتيم و برگشتيم... خوشبختانه كريميان زياد سرش شلوغ بود و حواسش به تاخيرم نبود ، فقط بليت رو ازم گرفت و من رفتم توي اتاق ، كه ديدم يه سرباز صفر ، توي اتاقمون نشسته و تا من وارد شدم بلند شد و سلام عليك كرد ، با چشم و ابرو از مهرداد پرسيدم اين كيه ؟
اونم جواب داد : سرباز جديد اتاق ، آيدين.

نمي دونم چرا خوشم نميومد به اتاقمون بچه هاي جديد اضافه بشن ، يا حداقل اگر قرار بود اضافه بشن به جاي سرباز صفر اگه يه وظيفه مثل خودمون بهمون مي دادند خيلي بهتر بود ، حداقل چهار تا كار اداري انجام ميداد و كار من و حسن و مهرداد يه كم سبك تر مي شد ... تازه ! خودمون يه سرباز صفر به نام امير داشتيم كه از صبح تا ظهر خواب بود ، فقط وقتي پيجش ميكردند يا مي خواست سيگار بكشه از خواب بيدا ميشد !
طبق قانون ، سرباز هاي صفر ، نه حق استفاده از كامپيوتر رو داشتند و نه جابجايي نامه ، اما چون امير كامپيوتر خيلي سرش مي شد ، اگر كامپيوتر قسمتي به مشكل بر ميخورد ، اولين كسي رو كه پيج ميكردند ، امير بود ، بعد هم به خاطر اينكه كريميان و امجد بو برده بودند كه امير كار خاصي توي اتاق نميكنه ، براي كار كشيدن ازش ، اومدند و گفتند تمام دفتر هايي رو كه توش شماره نامه ها ثبت شده ، امير بايد توي كامپيوتر ثبت كنه تا براي پيدا كردن شماره نامه هاي قبلي به مشكل برنخوريم.
بگذريم از اينكه اين رو هم درست انجام نميداد و به زور بچه ها بلند ميشد چهارا كلمه تايپ ميكرد .
كلا همه اين ها باعث شده بود كه يدونه سربازهم واسه اتاق ، به نظرم زياد بياد ، ديگه چه برسه به اينكه يكي ديگه هم اضافه بشه !
ديگه نزديك هاي ساعت دو بود و همگي كم كم آماده شديم واسه رفتن ، يه كم منتظر عباس شديم تا بياد شيفت عصر رو تحويل بگيره ، اون كه اومد ، همگي به جز امير ، راهي خونه شديم ، دليل موندن امير هم اين بود كه صبق قانوني كه آجوداني گذاشته بود ، سرباز ها بايد ساعت 6 صبح آمار ميدادند و ميومدند ستاد ، ساعت 5 هم دفترچه شون واسه خروج امضا مي شد ،
يكي از فرقهايي كه سربازا با ما داشتند همين دفترچه ها بود ، ما دفترجه نداشتيم ولي سربازها براي خروج حتما بايد دفترچه شون امضا مي شد .
خلاصه ، از ستاد خارج شديم و چون مسيرم تا يه قسمتي ، با حسن يكي بود قرار شد با اون برم ، سوار ماشين كه شدم آيدين هم اومد سوار شد و راه افتاديم ، در طول راه آيدين شروع كرد به صحبت : من فاميل فرمانده نيرو ام و پارتيم خيلي كلفته ، اصلا بهم گفته بود نميخواد بري ستاد ، برو به زندگيت برس ، روزي كه بايد تسويه كني ، با اينجا تا كارات رو جور كنم ، اما خودم نخواستم ... اين فرهادم خيلي پررو ئه ! حالشو يه روز بايد بگيرم !!!
من و حسن هم فقط داشتيم به صحبتهاي آيدين گوش ميكرديم !
آيا راست ميگفت ؟ يا خالي مي بست ؟ ... ولي اگه خالي مي بست كه الان بايد كنار امير توي اتاق نشسته بود ، نه تو ماشين و با ما !

از اون روزي كه آيدين به اتاقمون اضافه شده بود ، زياد نميديديمش ، دليلش هم به خاطر همون پارتي اي بود كه داشت ، زياد باهاش كاري نداشتند ، صبح ساعت 6 ميومد و يا وسط روز مي رفت يا دفترچه ش رو مي داد به امير ، كه ساعت 4 و پنج بعد از ظهر براش امضا بگيره ، كلا هتل بود ديگه !
ولي با اينكه خيلي كم توي اتاق بود ، خيلي به بچه ها كمك ميكرد و كار انجام ميداد ، مثلا بعد از ماه ها سماور و كتري خاك خورده اتاق رو تميز كرده بود و راهشون انداخته بود ، اول صبح هم كه ميومد ، اتاق رو يه جارو ميكشيد.
يادمه يه روز به خاطر مشكلي كه عباس داشت ، قرار شده بود اون صبح بياد و من بجاش شيفت عصر بيام ، منم بعد از كيل بحث با دژبان كه ازم كارت مي خواست و من نداشتم ، تونستم وارد ستادبشم و دقيقا سر ساعت دو بعد از ظهر خودم رو برسونم به اتاق ، توي اتاق ، امير بود و فرهاد ، بقيه رفته بودند .
منم رفتم و مشغول ثبت نامه هايي شدم كه بچه هاي صبح برام به جا گذاشته بودند ، ساعت دو و ربع بود كه فرهاد از توي جيبش ژتون نهارش رو دراورد و داد به امير : امر برو اين غذا رو بگير بيار اينجا دور همي بخوريم.
امير: من كه حرفي ندارم ، ولي اين امجد هستش ، اگه منو ببينه داستان داريما .
فرهاد : نترس بابا ..هيچ اتفاقي نمي افته ، اين همه وقته تو داري نهار مياري تو ، تاحالا يه بارم بو نبرده .
امير :آخه اتفاق يه بار ميفته .
فرهاد : خوب بيفته ، اون گير بده منم ميگم آخه اين چه قانون مسخره ايه كه گذاشتي ؟ نهار خوردن توي اتاق ممنوع ! آخه اينم شد قانون ؟... تو برو بگير عواقبش بامن .
امير هم با اكراه قبول كرد ، كلاهش رو گذاشت سرش و رفت .
فرهاد رو كرد به من : چطوري قالتاق ؟! كارت درست شد ؟
_: نه بابا .. هنوز نيرو انساني جواب نداده .
فرهاد غصه نخور ، فوقش ميري دزفول ، اعدامت نمي كنن كه !
_:همين دزفول رفتن در حد اعدامه ، گرماش هم كه غير قابل تحمله.
فرهاد : پس بايد بشيني و دعا كني تا كارت درست بشه ، اگه به من بود كه من ازت راضي ام و هر كاري هم كه تونستم واست كردم ، بايد فقط بشيني و ببيني خدا چي ميخواد .
راست ميگفت ، خيلي توي اين كارهام كمكم كرده بود و كلا ديدي رو كه اول به خاطر بچه هاي سابق اتاق مثل پوريا و آرمين بهم داه بودند ، عوض كرده بود .
داشتيم با هم حرف ميزديم كه امير با يه ظرف پر از غذا اومد داخل اتاق و با فرهاد شروع كردن به خوردن نهار ، منم كه خونه نهار خورده بودم ، همراهيشون نكردم .
ديگه داشتند لقمه هاي آخرشون رو مي خوردند كه يه دفه در اتاق باز شد و امجد در چارچوبش نمايان ، من كه يهو از جام پريدم ، ديگه چه برسه به اون دو تا بنده خدا كه دهنشونم پر بود !
آمجد چشمش يه ظرف غذا كه افتاد اخماش بيشتر رفت تو هم ، يه كم نزديك شد و شروع كرد به داد و فرياد :آخه آقا فرهاد شما رييس اين بچه هايي ، شمايي كه از قانون سر پيچي ميكني ديگه من چطوري مي تونم از بقيه انتظار داشته باشم ؟ من كه گفته بودم نهار خوردن توي اتاق ممنوعه ، نهار خواستين بخورين ، برو چاين ، تو غذاخوري درست و با خيال راحت غذات رو بگير و بشين بخور .
فرهاد به روز لقمه اي رو كه كوفتش شده بود ، قورت داد و يه چشمي كه خيلي سخت ميشد شنيد به امجد گفت ، امجد هم راضي از اينكه مچ گرفته ، از اتاق خارج شد .
همين بود كه فرهاد از كوره در رفت و با عصبانيت گفت : اين مرتيكه هم شورش رو دراورده ، فكر كرده اينجا چه خبره ...حالا ما بيايم نهار رو تو اتاق بخوريم ،آسمون به زمين مياد ؟يا ارتش از هم مي پاشه ؟ ...بعد هم ادامه داد : آقا همين هفته پيش يه فهه رفته مرخصي ، ولي برگه ش رو نداده پايين ، فكر كرده ما نميفهميم ، بعد رو كرد به من وگفت : به جان خودم يه روز اين امجد رو ميكشم .
منم كه ديدم خيلي عصبانيه دلداريش دادم : حالا نميخواد حرص بخوري ، اين اخلاقش اينجوريه ديگه ...
كه باز دوباره رد اتاق باز شد و امجد دوباره ظاهر شد ، امير رو صدا كرد ، اونم پاشد رفت و چند دقيقه بعد برگشت .
فرهاد : چي كارت داشت ؟
امير : نميدونم ، عجيب غريب سوال ميكرد ، ميگفت داشتين در مورد چي حرف ميزدين و از اين حرفا .
فرهاد :بره گم شه !
از در اتاق باز شد و امجد اومد و رو كرد به فرهاد : شما بيا كارت دارم .
من و امير داشتيم حدس هاي مختلف ميزديم كه فرهاد اومد و سريع رفت توي كمدش ، ساكش رو رداشت و كشو هارو خالي كرد و گفت : بچه ها بدي اي خوبي ديدين حلالم كنين كه از اين اتاق كسر شدم .

من و امير شوگه نگاهش ميكرديم ، منتظر بوديم پقي بزنه زير خنده و بگه شوخي كردم بابا ! باور كردين؟!
اما خبري از اين حرفا نبود ، خيلي آروم وسايلش رو برداشت و از اتاق رفت ... پشت سرش امجد اومد توي اتاق ، ديگه قيافه ش درهم نبود ، نگاهي به در و ديوار اتاق انداخت و به چند تا عكس ماشيني كه فرهاد به ديوار چسبونده بود اشاره كرد و گفت : اينا چين ؟ فكر كرده اينجا نمايشگاه ماشينه ، مي خوام چيزي به ديواراي اين اتاق نباشه ، بعد هم رفت سمت كمد اتاق ، نگاهي به اونجا انداخت و در ادامه دستوراتش گفت : اينجارو هم تميز كنين ، وسايل اين فرهاد رو هم بذارين دم دست ، اول صبح بياد ببره.
اون روز با تمام اين اتفاقات تموم شد .
فردا صبحش هنوز كسي از ماجراي ديروز خبر نداشت ، امير هم كه زودتر از بقيه ميومد ، به خاطر اينكه خواب بود وقت نكرده بود واسه كسي تعريف بكنه .
تا اينكه حسن رفت سراغ آمار نوشتن ، آمار رو كه نوشت سرش رو آورد بالا و گفت : بچه ها كسي از فرهاد خبر داره ؟ امروز مياد ؟ مي پيچه ؟ مرخصيه ، استراحته ... چيه ؟
منم الان رو بهترين فرصت ديدم واسه تعريف ماجراي ديروز : مگه خبر ندارين ؟
حسن و مهرداد گفتند نه ...
ديروز عصر با امجد حرفش شد ، امجد هم كسرش كرد .
مهرداد : شوخي ميكني ؟!
حسن : بي خيال !
_:جدي ميگم امير هم بود .. ميخواين ازش بپرسيم .
مهرداد : ولش كن خوابه .
_:خوب بيدارش ميكنيم ... بلند شدم و رفتم بالا سرش ، انقدر تكونش دادم تا بيدار شد و گفت : چيه ؟
مهرداد هم پرسيد : فرهاد ديروز چي شد ؟
امير هم بدون اينكه سرش رو از روي ميز برداره ، خواب آلود گفت : امجد كسرش كرد .
حسن : آخه واسه چي ؟
منم نشستم تمام ماجراي ديروز رو واسه شون تعريف كردم ، كه در اتاق باز شد و تقي وارد شد !
الان فكر كنم كسي كه خيلي خيلي از نبود فرهاد متضرر ميشد تقي بود ، چون فرهاد هواي تقي رو داشت و اون كاري كرده بود كه چند روز در ميون يه ساعتي بايد به اتاق سر بزنه و بره سر كار و زندگيش... اما از امروز ماجرا عوض شده بود ، اتاقمون شديدا تحت نظر بود و ممكن بود جانشين فرهاد هر كسي باشه .. پس تقي ريسك نكرده بود و با شنيدن خبر كسر شدن فرهاد ، خودش رو به موقع رسونده بود .
همه بهش تسليت گفتيم و اونم با آهي سوزناك گفت : الكي نيست كه ميگم گهي زين به پشت و گهي پشت به زين ... يادتونه چه دوراني داشتم ؟ واسه خودم پادشاهي ميكردم ... ولي حيف ، حيف كه تموم شد .
حالا چجوري خودمو وفق بدم به شرايط خدمت ؟!!!
ما هم گفتيم خودمون كمكت ميكنيم نگران نباش !

همين موقع آيدين هم زيرلب آواز خونان ، كتري به دست وارد اتاق شد و تا چشمش به تقي افتاد گفت : به ! آقا تقي ...نمرديم و چشممون به جمالتون روشن شد توي اين موقع صبح ! آقا تسليت !
بعد از اينكه چاي رو گذاشت دم بكشه ، گوشيش رو كه توي پوتينش جا گذاري كرده بود دراورد و گفت : حالا ميخوام براتون يه آهنگ بذارم كه وصف حال و روز الانه !
ميخوام بگم قصه شيرينو فرهادو من

كه چجوري شدن عاشق و دل داره هم
همه فكر ميكنيم عاشقيم اي واي من
ولي كور خونديم دنياي من
روزي روز گري فرهاد من
عاشق شيرين شد اي واي من
دست بر قضا شيرين من
جايي اسير شد اي واي من
از عشق بي خبر شيرين من
واي واي واي فرهاد من
به اينجا كه رسيد آهنگ رو قطع كرد و گفت : اين قسمت رو اززبون تقي ميگه ! واي واي واي فرهاد من !
بعد ادامه آهنگ رو گذاشت ، چند دقيقه بعد فرهاد وارد شد و گفت : رييس سابق وارد مي شود ! رفت سمت كمد وسايلش رو برداشت و نشست به صحبت : بچه ها اصلا نگران نباشين ، من همين طبقه پايينم قسمت پرسنلي ، حتما بهم سر بزنين كه خوشحال ميشم .. بعد تا چشمش يه تقي افتاد زد زير خنده : واااي تقي ! بيچاره ! تازه بعد از ده ماه خدمت خدمتت شروع شد!
فقط بريد دعا كنيد يه آدم درست حسابي مثل من بشه رييس اتاق ... بعد هم وسايلش رو برداشت و رفت .
بعد هم امجد با يه مرد ميانسال كه لباس شخصي هم بود وارد اتاق شد ، در اتفاقي نادر و غريب ! با همه مون دست داد و سلام عليك كرد و گفت : از امروز آقاي براتي ، توي اين اتاق هستند ، مسئول كامپيوتر و يه جورايي بزرگتر اتاق ..بعد هم رو كرد به حسن و گفت : شما هم از اين به بعد مسئول اتاق هستي و مرخصي اعضاي اتاق با تاييد و امضاي شما توسط من امضا ميشه .
بعد چشمش به تقي افتاد ..فك كنم تازه ديده بودش ! صداش كرد و چند دقيقه بعد تقي با كلي كاغذ و پوشه اومد و گفت : فك كنم فهميده بوده زمان فرهاد مي پيچوندم ، مي خواد از دماغم دربياره ، بع كلي فاكور رو نشون داد وگفت اين حساب كتايباي رستوران ستاد رو داده كه من پاكنويسش كنم ... فك كنم تابعد از ظهر اينجام !

بعد از رفتن فرهاد همه چيز يه جورايي عوض شده بود ... برخورد امجد باما خيلي خوب شده بود ، ديگه بهمون سخت نمي گرفت براتي هم كه يا گوشي تو گوشش بود و آهنگ گوش ميكرد ، يا خواب بود و كاري به كارمون نداشت، حسن هم كه شده بود رييس اتاق ، هواي بچه ها رو داشت و نوبتي ، هر روز چند نفر رو زودتر مي فرستاد خونه . روزهايي رو هم كه كلاس عقيدتي سياسي داشتيم ، واسه مون حاضري ميزد و ميگفت نياييم ستاد .
قرار هم شده بود كه هركي زودتر ميره خونه ، اگه امجد يا كريميان سراغش رو گرفتند بگيم نامه برده واسه پشتيباني ، پشتيباني تنها جايي بود كه ميشد بدون مشكل به بهونه ش از ستاد خارج شد و به اونجا رفت .
ديگه همه چي اينجا جا افتاده بود و تنها مشكلمون شده بود كم بود نيرو ، كه يه جورايي خسته مون كرده بود ، چند بارهم مهرداد رفت و با امجد صحبت كرد تا يه نيرو بهمون اضافه بشه ، اما فايده اي نداشت ، تا اينكه يه روز امجد با برگه آمار اومد توي اتاقمون و گفت : ما چند نفر رو از اين اتاق مامور كرديم واسه پيمان كاري ، كه اگه بشه يكي از اين بچه ها رو بياريد تو اتاق مشكلتون تا حدودي حل ميشه ... برگه آمار رو ازش گرفتيم ، سه نفر بودند كه مامور بودند و ميشد يكيشون رو اورد توي اتاق ،
مهرداد از امجد پرسيد : حالا كدومشون رو پيدا كنيم ؟
امجد : به نظرم اين كه اسمش سحابه ، اين رو بگين بياد ، از بچه ها شماره ش رو بگيرين و بهش بگين من كارش دارم .
به خاطر اينكه سحاب چند وقتي اينجا كار ميكرد ، با امير دوست شده بود و شماره ش رو داده بود بهش ، امير هم بهش زنگ رد و گفت خودش رو برسونه به ستاد كه امجد كارش داره .
ما منتظر نيروي جديد كه اسمش سحاب بود ، نشسته بوديم كه يكي از سربازاي قسمت آجوداني اومد و گفت : بچه ها يه نيرو بربري داره مياد اينجا ، ميخوان بفرستنش يه جا ديگه ، اگه ميتونين نگهش دارين .
اين كه خيلي عالي ميشد يه دفه دو نفر بهمون اضافه مي شدند و كارامون سبك مي شد .
نيروي جديد كه اصغر بود اسمش چند دقيقه بعد اومد و گفت من قراره برم قسمت رستوران ستاد و فقط چند روز اينجام تا كار ياد بگيرم ، ما هم كلي باهاش حرف زديم تا بالاخره راضي شد همين جا بمونه ، حالا فقط سحاب مونده بود اضافه بشه اما هنوز خبري ازش نبود .
مثل هميشه نزديك نهار كه ميشد ، دونه دونه از قسمتهاي ديگه ميومدند و ژتون غذا ميخريدند كه سر پول دادنشون و تقسيم غذاها باهاشون داستان داشتيم ... ژتون ها رو كه داديم هنوز خبري از سحاب نبود ...
آخر هم موقع رفتن شد و سحاب اون روز نيومد.

فرداي اون روز بود ،حسن و تقي و مهرداد هر كدوم به يه دليلي توي اتاق نبودند ، فقط من بودم و اصغر ، ما هم كه كاري نداشتيم داشتيم به كمك هم جدول حل مي كرديم كه يكي با لباس فرم چروك و كثيف وارد اتاق شد و خودش رو سحاب معرفي كرد .
ازش پرسيدم ديروز قرار بود بياي چرا نيومدي؟
سحاب: آخه نمي دونين من شرايطم چي بود
جايي كه بودم با لباس شخصي ميرفتم ، تازه اونم از ٩ و ١٠ صبح تا يك بعدازظهر
ديروز كه امجد بهم زنگ زد ، اولندش كه خواب بودم دوما هم چون توي اين مدت با لباسام كاري نداشتم نميدونستم كجا گذاشتمشون ، واسه همين تازه ديروز رفتم همه اينا رو خريدم و حتي وقت نكردم اتو كنم اونارو !
بنده خدا راست ميگفت ! جدي جدي انگار روز اول خدمتش بود.
بعد امجد صداش كرد ، از اتاق رفت بيرون و ناراحت برگشت : كارم در اومد، امجد ميگه از اين به بعد بايد تواتاق باشم .
-: خوب اشكالي نداره ، كمك ما هم ميشي !
سحاب: نميتونم ، سخته ... بعد نگاهي به من و اصغر كه روزنامه جلومون بود انداخت و گفت : الان بيكاريد؟
-:آره
سحاب: آخه پس چرا منو از جايي كه بودم آوردين اينجا؟
اصغر: الان خوب ظهره ، اول صبح بيا ببين چه خبره .
سحاب : آخه من فوق ليسانس بيام نامه بنويسم ؟
-: فوق ليسانس؟ فوق ليسانس چي؟
سحاب: آره بابا فوق ليسانس معماريم ديگه، بعد ناراحت به صندليش تكيه داد و چشماشو بست ، كه يكي اومد دم اتاق و گفت : سحاب بيا اتاق ما ، شطرنج داريم .
سحاب هم بلند شد ، كلاهش رو برداشت و گفت : شايد از اونور رفتم خونه ، خداحافظ
سحاب كه رفت ، من و اصغر با كمك آيدين نشستيم به ادامه حل جدول ، انقدر سرگرم بوديم كه با اومدن عباس ، فهميديم وقت رفتنه ، جمع و جور كرديم و آماده رفتن شديم ، ولي آيدين نيومد ، اصغر رفت پيشش و گفت : تو چرا نشستي؟ بيا بريم ديگه .
آيدين ناراحت جواب داد: از دست اين امير، ديروز اومده ميگه من كار دارم تو مي موني؟واسه دفترچه م امضا بگيري؟
منم گفتم خوب خودت امضا بگير و زود برو ، اونم گفت باهاشون حرفم شده ، دفترچه م رو امضا نمي كنن ... منم دلم سوخت براش و قبول كردم ، آقا تا اين امير پيچوند ، همه صداش كردند و كارش داشتند ، بالاخره هم بو بردند كه پيچونده ، امروز به منم گير داده و دم به دقيقه مارو صدا ميكنه تا نپيچونيم .
-: كلا امير اينجوريه آيدين ، هركي نزديكش بياد خودشو بايد آماده هر اتفاقي بكنه !

روزها به سرعت برق و باد مي گذشتند و من همچنان بلاتكليف و بدون اين كه بفهم تكليفم چي شد ، هنوز به ستاد ميرفتم و دعا ميكردم نامه موافقتم بياد ... اواخر پاييز بود ، من و حسن داشتيم نامه هاي رسيده رو تقسيم بندي ميكرديم كه يه نامه رو برداشت و گفت : موضوع ... دانشجوي وظيفه مهدي ... ! فكر كردم شوخي ميكنه >برگشتم سمتش : جدي ميگي ؟
حسن : آره ! بيا نگاه كن
نامه رو ازش گرفتم ، راست ميگفت ، نامه در جواب دزفول اومده بود ... با ذوق خوندمش ، اما يهو تمام تنم يخ كرد ، انگار كه يه پارچ آب سرد ريخته بودن رو سرم ، يه بار ديگه نامه رو خوندم ، نه .. اشتباه نمي كردم ..نوشته بود با انتقال نام برده به تهران موافقت نمي گردد .
بچه ها اودمدن دورم ببينند تو نامه چي نوشته بوده كه حالم رو بد كرده ...حسن : بي خيال ..بهش فكر نكن ، محلش هم نذار مل سري هاي پيش خودش درست ميشه
مهرداد :راست ميگه ، اصلا چقد مگه از خدمتت مونده ؟ اون رو هم همينطور بگذرون
_: نميدونم ... بايد برم پيش فرهاد... نامه رو برداشتم و رفتم پيشش ، اون رو خوند و داد به رفيقش و از روش يه نامه زدند به دزفول كه حالا كه با انتقاليش مخالفت شده مامورش كنيد .
اما اونم چند روز بعد نامه ش اومد و گفته بود به دليل مخالفت نيرو انساني ، به نامبرده بگيد بياد ، كه نامه رو برش داشتم تا به ثابت نرسه . نشستم ببينم چه اتفاقي مي افته .
يك ماهي هم از ماجراي نامه گذشته بود ، صبح بود و من داشم وارد ستاد مي شدم كه يه دفه دژبان بهم گفت كارت ؟ گفتم من مامورم ...
گفت خوي نامه ماموريتت؟
_:هنوز نيومده
دژبان : پس نميشه بري داخل .
من كاغذ هميشگيم رو نشونش دادم و گفتم من هميشه دارم با اين كاغذ ميام و ميرم .
دژبان كه تازه وارد بود و مي خواست با سخت گيري خودشو نشون بده ، دوباره حرفش رو تكرار كرد ، من هم كه ديدم چاره اي نيست اومدم برگردم و تا وقت دارم از يه در ديگه وارد بشم كه يه دژبان كادري اومد نزديك ، مي شناختمش ، تا من رو ديد رو كرد به سرباز دژبان و گفت : چي شده ؟
اونم جواب داد : ايشون ميگه ماموره ولي كارت نداره و فقط اين كاغذ دستشه ، اون كاغذ رو گرفت يه نگاه انداخت و گفت : مشكلي نيست برو داخل .
حيف كه وقت نداشتم ! وگرنه برمي گشتم و قيافه ضايع شده ش رو نكاه ميكردم و بهش مي خنديدم !
همين اتفاق صبح فكرم رو خراب كرد ، حالا اگه فردا يه دژبان ديگه گير بده چي ؟ اگه كسي منو نشناسه تا راهم بده داخل چي ؟
بايد كاري ميكردم ، جلوي اتاق كه رسيدم چشمم به امجد افتاد ، بهش سلام كردم ، اما اون با اخم سرش رو تكون داد و گفت : شما پس كي كارت درست ميشه ؟
جا خوردم ، مثل اينكه امروز همه ميخواستند حالم رو بگيرند ، گفتم : پيگيرم ، ايشالا درست ميشه .
اونم با اخم جواب داد : خدا كنه ، اگه تا آخر هفته درست نشه من ديگه نميتونم قبول كنم كه تو اتاق بشيني ... بعد هم رفت.
منم با حالتي داغون ، رفتم تو اتاق يه كم كه كار كردم ، تصميم رو گرفتم ،بايد دلم رو به دريا مي زدم و مي رفتم پيش سرگرد ثابت ، رفتم پايين دم دفترش ، اتفاقا سرش خلوت بود و رفتم داخل ، تا من رو ديد من رو شناخت و لبخندي زد : خوبي ؟ كارت درست شد؟
فكر كنم يه كم حالش خوب بود ... براي همين از فرصت استفاده كردم و گفتم : نه ، اصلا به خاطر همين اومدم پيشتون .
يه كم اخمهاش رفت تو هم و گفت : مگه امير قرار نبود كارت رو درست كنه؟
_:قرار بود ولي نتونست ...اگه ميشه شما هم يه تلاشي بكنيد شايد تونستيد موافقت پرسنلي دزفول رو بگيريد كه حداقل مامور بشم اينجا .
حال نزارم رو كه ديد اخمهاش وا شد ، فك كنم دلش به رحم اومده بود ، شايدم به خاطر اينكه مستقيما ازش درخواست كرده بودم و ديده بود امير نتونسته كاري كنه خوشحال بود ! به هرحال نرم شد و گفت : باشه ، تلفن رو برداشت و زنگ زد دزفول ، مشحصاتم رو داد و گفت : آقا مگه قرا نبود جواب نامه ماموريت ايشون رو بديد ؟ چي شد پس؟
بعد هم قطع كرد ، گفت : شما برو بالا ، قراره جواب بدند ..خبري شد صدات ميكنم .
رنگم پريد ! نامه رو كه داده بودند و فقط به سرگرد نرسيده بود ، حالا اگه دزفول ميگفت ما نامه رو فرستاديم و يه بار ديگه ميفرستاد كه كارم زار بود !
اما كار از كار گذشته بود و من با استرس فراوان از اتاقش خارج شدم

چند روزي از صحبتهام با سرگرد ثابت ميگذشت و خبري نبود ، اول صبح ، توي اتاق آيدين و حسن فقط توي اتاق بودند ، تا من رو ديدند شروع كردند به پچ پچ كردن ، هي هم منو نشون ميدادن و مي خنديدند ، من كه مي دونستم بالاخره معلوم ميشه دليل اين كارشون چيه ، اصلا بهشون محل نذاشتم و خودم رو مشغول كردم ، كم كم پچ پچ هاشون بلند تر شد و جوري شد كه ديگه مي تونستم صداهاشون رو بشنوم ، پس گوشهام رو تيز كردم ، اينها به گوشم خورد:
حسن به آيدين :مي بيني؟! از وقتي كه كارش درست شده ، ديگه تحويل نمي گيره!
آيدين : تازه كجاشو ديدي؟ بذار چند روز بگذره ، همچين ازمون بيگاري ميكشه كه نگو!
منم كه ديدم اول صبحي بازيشون گرفته و ميخوان سركارم بذارن گفتم : آخه من كه ميدونم هنوز خبري از كارم نشده ، خودم ديروز آخروقت سراغ گرفتم و خبري نشده بود ، الان اول صبحي چجوري خبري شده؟
آيدين : آخه مگه من ديوونم سر اين موضوع كه برات حساسه شوخي كنم ؟!
باورم نميشد! يعني كارم درست شده بود؟!
من كه مطمئن شده بودم جدي ميگن ، گفتم : از كجا فهميدين ؟
آيدين : ديروز بعد از ظهر بود كه هادي (يكي از آجودانها ي وظيفه ) اومد توي اتاق و بهم گفت سرگرد ثابت زنگ زده و ميگه كارت درست شده .
وسط حرفامون ، هادي هم اومد توي اتاق و تا من رو ديد بهم تبريك گفت و گفت : حالا هم برو آجوداني ، ميخوان در مورد كارت باهات حرف بزنن .
خوشحال و سرخوش رفتم توي آجوداني ، هم امجد و هم كريميان با لبخند و خوشرويي بهم سلام كردند ، يكيشون حالم رو پرسيد ، اون يكي مشكلت هم كه داره حل ميشه !
الانم برو پايين پيش سرگرد ثابت تا بهت بگه چيكار كني .
راهي طبقه پايين شدم ، براي اولين بار بود كه بدون ترس و استرس داشتم ميرفتم پيش سرگرد ثابت ، تازه خوشحالم بودم ، رفتم توي دفترش ، از سر ذوق يه احترام محكم براش گذاشتم ، اونم بهم گفت : خوب شما مشكلت حل شده و براي اينكه ديگه مشكلي پيش نياد ، بايد يه سر بري دزفول و چند تا فرم پركني و برگردي .
بعد از اينكه تعطيل شديم ، بليت دزفول رو تهيه كردم تا چند روز ديگه برم اونجا




رمان روزهاي اجباري(8)
رمان روزهاي اجباري(8)
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۱ فروردين ۱۳۹۲ توسط: boof.zaminblog نظرات (0)
صنايع پيشرو بورس تهران در سال 90 معرفي شدند

صنايع پيشرو بورس تهران در سال 90 معرفي شدند

به گزارش پايگاه اطلاع رساني بازار سرمايه (سنا)،'محمد كفاش' مدير عامل كارگزاري بانك مسكن در خصوص عملكرد سال گذشته صنايع بورسي با توجه به پوشش سودهاي آنها، افزود: صنعت پتروشيمي درسالي كه گذشت صنعت پيشرو بازار بود و عملكرد خوبي را از خود به جاي گذاشت.


وي افزود: اكثر شركت هاي اين گروه در پايان سال مالي گذشته با تعديل هاي مثبت خوبي مواجه شدند و حجم معاملات اين صنعت در كنار رشد شاخص آن نشان از وضعيت مساعد اين صنعت دارد.


اين كارشناس بازار سرمايه در ادامه درباره دليل اقبال بازار به اين گروه گفت: نوسان نرخ ارز، رشد قيمت هاي جهاني و بهبود عملكرد اين شركت ها باعث شد اين گروه در سال گذشته، صنعت پيشرو بازار شناخته شود.


وي افزود: با توجه به افزايش سودآوري اين گروه، گزارش هاي ميان دوره اي خوبي نيز از شركت هاي پتروشيمي منتشر مي شد كه در نهايت منجر به رشد قيمت سهام اين شركت ها نيز شد.


وي در خصوص EPS هاي( شاخص سود) سال جاري اين شركت ها گفت : با توجه به اينكه شركت هاي ما سياست اعلام بودجه هاي محتاطانه را در پيش دارند، اين قاعده دراين صنعت نيز وجود دارد و معمولا نخستين پيش بيني هاي اين شركت ها با بودجه هاي پاياني آنها قابل مقايسه نيست و تعديل مثبت قابل توجهي دارند.


كفاش درباره وضعيت صنعت پتروشيمي در سال جاري افزود : امسال نيز با توجه به اينكه افت قابل توجهي در نرخ ارز پيش بيني نمي شود، سال خوبي براي شركت هاي پتروشيمي كه اكثرا صادركننده نيز هستند، خواهيم داشت.


وي افزود: صنعت پتروشيمي در كشور ما از مزيت نسبي خوراك ارزان و نيروي انساني متخصص برخوردار است.


مدير عامل كارگزاري بانك مسكن در اين خصوص به پتروشيمي خارگ اشاره كرد و گفت : اين مجتمع در نزديكي چاه هاي گاز ترش قرار دارد و از ابتدا نيز با هدف استفاده بهينه از اين گازها راه اندازي شده است. همچنين هزينه قابل توجهي براي توسعه اين صنعت در پارس جنوبي شده است كه مجموع اين عوامل باعث مي شود اين صنعت در فرآيند توليد موفق عمل كند. همچنين بازارهاي صادراتي خوبي نيز براي محصولات پتروشيمي ما وجود دارد.


وي با اشاره به ورود چندين شركت پتروشيمي موفق در بازار سرمايه گفت : پس از صنعت پتروشيمي، صنعت پالايش نفت هم مي تواند جزو صنايع موفق و پيشرو بازار ما باشد.


اين كارشناس بازار سرمايه به صنعت ساختمان اشاره كرد و گفت : صنعت ساختمان سال گذشته پس از چند سال ركود در روند رو به رشد قرار گرفت.


كفاش ادامه داد: در نيمه دوم سال 1390 ،ساختماني ها با رونق مواجه شدند و به نظر مي رسد اين صنعت در حال خروج از ركود است و چشم انداز اين صنعت نيز مثبت است.


وي به صنعت كاني هاي غير فلزي اشاره كرد و گفت: در اين صنعت و صنعت فلزات اساسي سال گذشته چندين مرحله تعديل مثبت را شاهد بوديم. اين گروه ها نيز از وضعيت بنيادي خوبي برخوردارند.


وي درباره صنعت سيمان نيز اين گونه گفت: قريب به اتفاق شركت هاي سيماني سال گذشته بيش از بودجه هاي خود حركت كردند. پيش بيني مي شود نسبت به بودجه هاي اعلامي در سال جاري نيز، سيماني ها بتوانند عملكردهاي بهتري را تا پايان سال داشته باشند.


اين كارشناس بازار سرمايه با اشاره به اينكه صندوق هاي سرمايه گذاري بهترين گزينه براي علاقمندان به سرمايه گذاري در بورس هستند،گفت: اين صندوق ها با مديريت حرفه اي و نگاهي بلند مدت به طور قطع براي سرمايه گذاران سود ايجاد خواهند كرد.



صنايع پيشرو بورس تهران در سال 90 معرفي شدند
صنايع پيشرو بورس تهران در سال 90 معرفي شدند
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۱ فروردين ۱۳۹۲ توسط: boof.zaminblog نظرات (0)
وساپا به هر سهم 48 تومان سود نقدي داد

وساپا به هر سهم 48 تومان سود نقدي داد

مجمع عادي ساليانه صاحبان سهام شركت سرمايه گذاري سايپا طي روز جاري با حضور سهامداران اين شركت برگزار شد و در نهايت هيأت رييسه مجمع تقسيم 480 ريال سود نقدي به ازاي هر سهم را با اكثريت آراء تصويب كرد.


براساس گزارش خبرنگار اعزامي بورس نيوز، عيسي حسين پناه مدير عامل شركت سرمايه گذاري سايپا در اين جلسه از ثبت افزايش سرمايه 310 ميليارد توماني شركت به ميزان 140 ميليارد تومان از محل سود انباشته و 170 ميليارد تومان از محل مطالبات و آورده نقدي سهامداران در اداره ثبت شركت ها در آينده اي نزديك خبر داد.


در اين جلسه كه با رضايت كامل سهامداران همراه بود، اخبار مثبتي از وضعيت عملكردي شركت و چشم انداز آتي آن تشريح شد.


شايان ذكر است اخبار تكميلي از جزييات موارد مطرح شده در جلسه مجمع صاحبان سهام در اسرع وقت به اطلاع سهامداران "وساپا" خواهد رسيد.



وساپا به هر سهم 48 تومان سود نقدي داد
وساپا به هر سهم 48 تومان سود نقدي داد
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۱ فروردين ۱۳۹۲ توسط: boof.zaminblog نظرات (0)
رمان روزهاي اجباري(7)

رمان روزهاي اجباري(7)

پوريا با عصبانيت نفسش رو بيرون داد و يه چيزي هم زير لب گفت كه تو اون شرايط و حال و هوا مي شد حدس زد كه فحش زيرلبي بوده ...
اتاق يه مدت ساكت بود ، تا اينكه يكي از بچه هاي اداره كه تاحالا نديده بودمش با سروصدا وارد اتاق شد و با همه سلام عليك كرد و نشست به صحبت : اقا جاتون خالي ! همين جمعه اي با بچه ها يه تور برديم تنگه واشي ، انقدر خوش گذشت ... شايد باورتون نشه ! كلا نوزده نفر بوديم با خودم كه مسئول تور بودم مي شديم بيست نفر ، چون توي اتوبوس بودم ، كسي حواسش به من نبود ، اما وقتي كه رسيديم و از اتوبوس پياده شدم ، تمام دختراي تور فقط چشمشون به من بود ... با نگاهشون داشتند منو مي خوردن كه از دستشون در رفتم ... نمي دونين چه وضعي بود !
همه اتاق سكوت بود و داشتيم به حرفاي اين پسر كه اسمش اشكان بود گوش مي كرديم ، هنوز داشت صحبت مي كرد كه يه نفر اومد دم اتاق و گفت : اشكان بيا سروان كارت داره ، اونم سريع پاشد رفت .
من از مهرداد پرسيدم : چي مي گفت اين ؟!
مهرداد خنديد و گفت : جدي نگير ! كارشه ... هر چند وقت يه بار مياد تو اتاق چند تا خالي ميبنده و ميره ، فكر كرده ما خريم ، نمي فهميم !
آرمين : لا مصب همچين مياد جدي واست مي بنده اگه نشناسيش باور مي كني !

بعد از اين صحبتا ، ديگه ساعت نزديك 2 شده بود و اين يعني وقت رفتن ... همه چي رو جمع و جور كرديم و من نوشتن نامه هاي عرضي كه بايد مستقيما به دست رييس ميرسيد رو تو دفتر نامه هاي عرضي نوشتم و نامه ها رو گذاشتم توي كارتابل نامه هاي رييس و رفتم آجوداني ، تا هم اين نامه ها رو بدم هم يه برگ مرخصي بگيرم تا اثبات كنه به دژباناي فردا كه ديروز اينجا بودم و بذارن فردا صبح ، بدون دردسر وارد بشم .

چهارشنبه بود ، وارد اتاق كه شدم ديدم بچه ها دارن لباس ورزش مي پوشند ، گفتم خبريه ؟
حسن جواب داد : از امروز ابلاغ كردند كه به فرموده فرمانده نيرو ، روزهاي يكشنبه ، دوشنبه و چهارشنبه ورزش اجباريه ! اونم تا ساعت هشت ونيم .
اگرم تو اتاق بمونيم و دژبان ببينه ، 48 ساعت اضافه خدمت داريم .
_:آخه من كه لباس ورزشي ندارم
مهرداد : توي كمد رو بگرد كلي خرت و پرت و لباسه ، يه چيزي پيدا مي كني .
منم رفتم سراغ كمد و چون حوصله لباس وض كردن نداشتم ، يه گرمكن ورزشي روي لباسام پوشيدم و با بچه ها رفتيم توي محوطه ستاد ... چون ورزش اجباري بود ، كسي دل و دماغ ورزش كردن ، اونم اول صبح رو نداشت ..براي همين همه يه گوشه اي نشستيم و مشغول تماشاي ورزش بقيه شديم .
كه ديديم محسن هم به ما پيوست ، عجيب بود ..آخه اون شيفت عصر بود و بايد ساعت دو مي اومد نه اول صبحي !
عباس كه تا ديدش پرسيد : تو اينجا چيكار ميكني ؟! مگه شيفت عصر نيستي ؟
محسن : اولا سلام ... دوما از اين به بعد بايد احترامم رو حفظ كنين ...فهميدين !؟
مهرداد : ببخشين ؟! واسه چي اونوقت ؟
محسن خنديد و گفت : بهم پيشنهاد آجوداني شده ! قرار جاي اين رشيدي كه خدمتش داره تموم ميشه برم .
_جدي ؟!
_آره ديگه ... ديروزم با آرمين هماهنگ كردم كه اون شيفت عصر بياد ، من صبح برم پيش رشيدي و ازش كار ياد بگيرم تا نرفته .
_اينجوري كه يه نفر از بچه هاي اتاق كم ميشن
محسن : خوب تو اومدي جاي من ديگه !
_آخه اين تقي و پوريا كه كار نميكنن ، البته اگه تقي بياد ! آرمينم كه همه ش به فكر پيچه يه نفر از بين من و حسن و عباسم كه
كار ميكنه بره ... ميمونيم دو نفر و كلي كار .
مهرداد : پس من چي ام اين وسط ؟!
_: تو هم متت بالاست آخه ... تو بخواي كاركني هم ما نمي ذاريم
مهرداد : اين حرفا چيه ؟!! تا من هستم خيالتون راحت ..رو منم حساب كنين !

صبح شنبه بود ، وارد ستاد كه شدم ، حال و هواي همه عجيب بود ، همه توي جنب و جوش بودند و هر ١٠٠ متر ، يه دژبان ، خبردار وايساده بود به جلوي ميدون صبحگاه كه رسيدم ديدم بچه ها پرچم توي ميدون رو نشون ميدن و ميگن ، بچه ها پرچم پايينه ، امروز صبحگاهه .
به اداره كه رفتم بچه هاي قسمتمون ، توي اتاق نشسته بودند . حسن پرسيد : از كدوم در اومدي ؟
-:از در سيم توري .
-: پرچم در چه حال بود ؟
-: پرچم پايين بود ، صبحگاه داريم
آرمين : اي بابا ! اصلا حوصله اين صبحگاه رو ندارم ، مخصوصا اگه رژه داشته باشيم.
-:رژه هم داريم مگه؟
-:آره ، هر چند هفته يه بار ويرشون ميگيره ميگن رژه بريم ، اونم جلوي ده بيستا امير !
بعد اداره ما كلا تو رژه اسمش بد در رفته، خراب كنيم تنبيه ميشيم .
-: اي بابا ! عجب صبحگاهيه پس ! ما گفتيم آموزشي تموم ميشه از شر اين صبحگاه خلاص ميشيم ، اما مثل اينكه اين داستان ادامه داره !
امير با اينكه سرباز اتاق بود و مثلا كاراش سنگين تر از ما بايد مي بود ، سرش رو از روي ميز برداشت و گفت : مي خواستي درس نخوني ، الان مثل من مي خوابيدي تو اتاق !!!
حرف درست هم كه جواب نداشت !
مراسم صبحگاه تو همون مايه هاي صبحگاه آموزشي ، ولي يه كم با كلاس تر و بدون رژه تموم شد و همگي راهي يگان هامون شديم .
امير كه تو خواب شيرين بود ، تقي مثل هميشه در پيچ ! محسن هم كه رسما كارش رو توي آجوداني شروع كرده بود ، پوريا و آرمين هم كه مرخصي بودند، من و مهرداد و عباس و حسن ، فقط مونده بوديم .
فرهاد هم قرار بود از مرخصي بياد ، اما هنوز خبري ازش نبود

مهرداد كه در غياب ارشدامون شده بود مسئول اتاق ، شروع كرد به نوشتن آمار كه حتما بايد تا قبل از ٣٠"٨ امضا ميشد .اما هنوز خبري از فرهاد نبود ، براي همين وايساده بود تا آخرين لحظه ، كه ببينه فرهاد خودشو ميرسونه يا نه .
همين موقع از آجوداني امير رو پيج كردن كه اونم خواب آلود بلند شد و رفت صورتش رو بشوره و ببينه چيكارش دارن .
چند دقيقه بعد برگشت و با حالتي پر از استرس گفت : بچه ها ! امجد از مرخصي برگشته ، ميگه آمارو بيارين .
مهرداد هم مرام گذاشت و آمارو نوشت و فرهاد رو هم حاضر زد و رفت تا آمار رو بده امجد امضا كنه .
امضا رو كه گرفت ، اومد توي اتاق تا آمارو بده قسمت آمار، كه يهو در اتاق بازشد و امجد با قيافه اي اخمو و عصباني اومد داخل: فرهاد كو ؟
يهو همه زبونامون قفل شد .
يكي از بچه ها گفت رفته صبحانه .
امجد : پس اگه اومد ، بگين بياد آجوداني كارش دارم ، ورفت .
ما هم يه نفس راحت كشيديم و امير سريع زنگ زد به فرهاد ، اونم خواب آلود گوشي رو برداشته بود و گفته بود خواب مونده و خودشو ميرسونه .
نيم ساعتي از تماس امير با فرهاد گذشته بود و هنوز ازش خبري نبود ، كه باز امجد اومد داخل : هنوز نيومده ؟ نه ؟
آمار امروز رو كي نوشته ؟
مهرداد بلند شد و گفت : من
امجد هم گفت پاشو بيا كه كارت دارم

معلوم بود ، يه بوهايي برده كه با اين حال و اخم اومده سراغ نويسنده آمار ، مهرداد هم بدون هيچ حرفي بلند شد و دنبال امجد رفت ... ما هم دل تو دلمون نبود كه حالا چه بلايي سر مهرداد ميارن ، داشتيم در مورد همين موضوع بحث ميكرديم كه در اتاق باز شد و فرهاد با رنگ و روي پريده و نفس زنان كه معلوم بود تمام راه رو دويده وارد اتاق شد ... با همه سلام عليك كرد و نشست ، يه كم كه نفسش سر جاش اومد پرسيد مهرداد كجاست ؟
امير كه از اين سروصدا بيدار شده بود با هيجان گفت : نمي دوني فرهاد ! امجد اومده بود ، عصباني و چشماش كاسه خون ، سراغت رو گرفت و فك كنم بو برده آمارو الكي نوشتيم ، چون مهرداد رو برداشت برد ، احتمالا يا بندازنش چابهار يا چند ماه بازداشت بره ، شايدم اضافه خدمت بخوره .
فرهاد : اي بابا چقدر جو ميدي امير ! يه سوال ازت پرسيدم ديگه ، نگفتم كه پيش بيني كني چه بلايي سر مهرداد مياد .
همين موقع مهرداد وارد اتاق شد ، همگي رفتيم سراغش تا ببينيم چي شد .
مهرداد : هيچي ! امجد كلي حرف زد و من گفتم كه فرهاد صبح اومده و رفته صبحانه ، كه گفت ما توي اداره دوربين مدار بسته داريما ! نذار برم فيلمش رو نشون بدم كه فرهاد نيومده ... منم ديدم چاره اي ندارم ، اعتراف كردم كه آمارو الكي نوشتم .
فرهاد از كوره در رفت : اي بابا ! اين دوربينشون خرابه ... بهت يه دسته زده بود ، چرا انقدر سريع كوتاه اومدي ؟
مهرداد هم كه دلش پر بود از دست فرهاد ، گفت : خوب من چي بگم اون موفع ؟ بگم دروغ نگو دوربينتوم خرابه ؟ حرفي غير از چيزي كه زدم نميتونسم بزنم ..... تازه بعدشم منو برده پيش رييس قضايي كه برام پرونده درست كنه و كارم غذايي بشه ، حالا سرهنگ قضايي منو ميشناخت و آدم خوبي بود با امجد صحبت كرد تا ببخشتم .
يه دفه اتاق با حضور امجد كه كارد مي زدي خونش درنميومد ، ساكت شد و با فرياد هاي امجد بر سر فرهاد ، شكست : به به ! آقاي فرهاد ! چه عجب ما شمارو ديديم ! آخه شما كه دو هفته مرخصي بودي ، چرا بايد تاخير كني ؟ هان ؟ حالا اين جدا مياي به بچه ها دروغ ياد ميدي ؟ نا سلامتي تو كادري و مسئول اين اتاقي ... الگوي بچه هايي .. ازت انتظار بيشتري داشتم ...بعد ميگي آمار دروغ بنويسن و بگن صبح اومدي ؟
بعد رو كرد به حسن و گفت : پرونده فرهاد رو دربيار بده من ، بعد رو كرد به مهرداد : شما هم نامه بازداشتش رو بنويس و وارد پرونده ش كن ، حتما هم شماره و بغل نويسي بشه كه مي بينم .
آقاي فرهاد شما هم بيا كارت دارم .

ما همچنان در هول و ولا بوديم كه ببينيم چي ميشه ؛ يه نيم ساعت بعد فرهاد با حالي گرفته ، همينجور كه داشت زير لب يه امجد فحش ميداد وارد اتاق شد ، با حرص در رو بست ، خودش رو روي يكي از صندلي ها خالي اتاق انداخت و گفت : ببين چجوري اين دو هفته مرخصي رو از تو دماغمون دراورد !
امير كه نسبت به بقيه با فرهاد راحت تر بود پرسيد : حالا چيكار داشت ؟
فرهاد : هيچي ... يه كم نصيحت كرد كه نميدونم من چند سال پيشا فلان جاهه كار ميكردم ، يكي آمار دروغي نوشت و منم امضا كردم ، نگو يكي كه غيبت داشت و من حضورش رو امضا كرده بودم توي راه تصادف كرده بوده و من هنوز كه هنوزه دارم جواب اون امضام رو ميدم .... از اين حرفا زد و بعدشم گفت همه بچه هاي اتاق بايد تا ساعت 6 بمونيم و نريم خونه ... بالاخره هم دست از سرم برداشت و گذاشت برم.
مهرداد : بازداشتيت چي ميشه ؟
فرهاد : اونم صحبت كردم باهاش ، فعلا كوتاه اومده ... بخشيده منو مثلا !
اين حرفا رو كه زد گوشيش زنگ خورد و بعد از جاش بلند شد ، شال و كلاه كرد و دم در گفت : من ميرم ، ولي همين ورام ، اگه امجد كارم داشت ، به گوشيم زنگ بزنين سه سوته اينجام . بعدشم رفت !
ما مونديم كه چقدر صحبتها و تنبيه هاي امجد روي فرهاد اثرگذاشته !
ما مونده بوديم و جاي خالي فرهاد و آش نخورده و دهان هاي سوخته .
از شانس خوبمون ، ديگه نزديكي هاي ساعت دو بود و احتمال زياد امجد ميرفت و ما مي تونستيم تنبيه رو بپيچونيم كه باز امجد پيداش شد ! اومد وسط اتاق و گفت : فرهاد كو ؟!
بازم ما مونديم كه چي بگيم ، يه دفعه عباس اومد به كمكمون : رفته نماز !
امجد هم كه ول كن نبود ، برگشت به امير گفت : پاشو برو توي مسجد پيداش كن ، بگو بياد تا شيشم بايد بمونه ، اگرم تا دو نيومد خودش ميدوه و خودم !
امير كه بلند شد بره مسجد ؛ مثلا دنبال فرهاد ! امجد هم داشت از اتاق خارج ميشد كه تلفن اتاق زنگ خورد ، يه دفه مثل پلنگ ! پريد به سمت تلفن و زود تر از ما گوشي رو برداشت و جواب داد !

امجد : الو ؟ .... من امجد هستم ، شما ؟! .... اشتباه گرفتيم آقا ! قطع كرد .
امجد كه فكر ميكرد ميتونه مچمون رو بگيره ، ضايع شد و داشت ميرفت كه دوباره تلفن زنگ خورد ، امجد اين دفعه تلفن رو برنداشت و رو به عباس گفت : تو جواب بده .
عباس هم گوشي رو برداشت : الو ؟ سلام آقاي مهندس ... بله بله ، بتون ريزي فرداست ، نه فقط بهشون بگين كه اگه امروز تا قبل از دو تكليفشون رو روشن نكنند مسئوليت عواقب كار با خودشونه ... لطف دارين ، خدا نگه دار ... تلفن رو قطع كرد و به سمت امجد برگشت : ببخشيد جناب امجد ، يه مشكلي كاري بود ، بچه ها از سركار زنگ زده بودند .
امجد اخماشو در هم كرد و گفت : اشكالي نداره ... بعد هم پشتش رو به ماكرد و گفت : امروز تا شيش اينجا هستين ، اينو به فرهادم بگين ... از اتاق خارج شد و در رو بست .
اتاق رو سكوت گرفته بود كه عباس گفت : حال كردين چجوري پيچوندمش !
_: مگه همكارت نبود ؟!
عباس : همكارم كجا بود ؟ من شماره اينجا رو به هيشكي ندادم .
حسن : پس كي بود ؟
عباس : تقي بود ! زنگ زده بود بگه با فرهاده ؛ هروقت بخوايم مياد تو ستاد .... هي اون سوال ميكرد منم جوابش رو مي دادم ...
اون پرسيد امجد تو اتاقه ؟ من جواب دادم بله ! بتون ريزي فرداست ! ... گفتش با فرهاد كاري دارين ... من گفتم نه فقط بهش بگو امروز قبل از دو تكليفش رو روشن كنه ..يعني تا قبل از دو خودشو به ستا برسونه تا امجد ببيندش !!!
همگي مبهوت بازيگري عباس بوديم ، كه چطور تونسته بود خونسرديش رو حفظ كنه و امجد رو اين شكلي بپيچونه !
چند دقيقه بعد ، امير با فرهاد اومدن توي اتاق ، فرهاد هم براي نشون دادن خودش به امجد ، رفت توي آجوداني و يه كم صحبت كرد و برگشت : بچه ها امجد داره ميره ، الان پاشين برين نهار بخورين ، من اتاق رو دارم ، برگشتين ، دوه دونه ، جوريكه كسي شك نكنه مي فرستمتون بريد خونه .

بالاخره اولين روز هفته كذايي مون به خيرگذشت و تموم شد .
ديگه توي اتاق جا افتاده بودم ، مخصوصا با رفتن محسن به آجوداني و عباس به شيفت عصر ، تمام كسايي كه كار ميكردند من بودم و حسن به علاوه مهرداد .
خبري هم از درست شدن كارم نبود و چون كسي به كارم كار نداشت منم سراغ كارم رو نميكرفتم ، يه جورايي آسته ميرفتم تا گربه شاخم نزنه .
منم براي اينكه حالا حالاها موقعيتم تو خطر نيفته ، سفت و سخت ، بدون اينكه سوتي بدم مشغول كار بودم ، ديگه انقدر سعي ميكردم خودم رو نشون بدم كه كريميان ، چك هاش رو مياورد ميداد به من تا برم نقد كنم واسش ، يه جورايي شده بود كه اگه خودمم نخواستم بمونم ، اونا نذارن برم !
ديگه نزديكاي ماه رمضان بود ، كه يه نفر از قسمت تامين حفاظت كه مسئول تعيين كردن نگهبانه ، اومد توي اتاق و يه نامه دادبهم ، گفت : اين نامه مال خودته ...بعد هم رفت .
نامه رو كه باز كردم ديدم اسمم رو نوشته توي نگهباناي اداره ، دقيقا هم روز اول ماه رمضون !
هم خوشحال شدم و هم ناراحت ، خوشحال بودم از اينكه همين كه منو جزو پرسنل خودشون حساب كردن و برام نكهباني زدند ، پس موندگارم ! ناراحت از اين بودم كه ، خوب نگهباني بود ديگه ! و لي اين نگهباني با نگهباني هاي دوران آموزشي فرق ميكرد
چون اولا بهمون نمي گفتند نگهبان و ميكفتند افسر نگهبان ، دوما ديگه شب بيداري نداشتيم ، شب ميخوابيديم و صبح بيدار ميشديم ، محل رو تحويل مي داديم به نفر بعدي !
نگهباني هاي اداره ما توي غذاخوري ستاد بود ، و وظيفه ما اين بود كه به كار سربازا موقع غذاخوردن و رعايت بهداشت توي آشپزخونه نظارت داشته باشيم و اگر اتفاقي افتاد گزارش بديم .
من ساعت هشت خودم رو به غذاخوري رسوندم و از يكي از سربازا كه مشغول بود ، سراغ افسر نگهبان رو گرفتم كه اونم بهم كفت توي آسايشكاه پشا آشپزخونه ست ، منم آشپزخونه رو رد كردم و رفتم توي آسايشگاه ، دور تا دور آسايشگاه تختهاي دوطبقه بود كه سربازا روش ميخوابيدند ، يه تخت يه طبقه هم وسط آسايشگاه بود كه روي همه جاش نوشته شده بود افسر نگهبان ، نفر قبلي من هنوز خواب بود ..رفتم بالاسرش و بيدارش كردم ، اون بنده خدا هم كلي تشكر كرد كه به موقع اومدم و بلند شد رفت و من غذاخوري رو تحويل گرفتم .

به خاطر اينكه ماه رمضون بود ، غذاخوري تا افطار تعطيل بود و سربازا با خيال راحت مشغول تهيه افطار بودند ، منم كه ديدم كار خاصي نيست ، رفتم روي يكي از صندلي هاي غذاخوري ، طوري كه بچه ها رو هم زير نظر داشته باشم ، نشستم و مشغول خوندن كتاب ، كه بچه ها براي زود گذشتن وقت ، بهم توصيه كرده بودند ، شدم .
كم كم هم سربازايي كه كارشون تموم ميشد ميومدن پيشم و با هم صحبت ميكرديم ، هر كسي واسه خودش داستاني داشت ، بيشترشون بچه شهرستان بودند و بينشون از يك ماه خدمت بود تا هفده ماه خدمت .
بعد از ظهر كه شد ، بچه ها رفتند تلويزيون رو كه در طول روز جمعش ميكردن ، از توي آسايشگاه آوردند و زدن به برق ، منم بيكار ! نشستم به تلويزيون ديدن و كانال عوض كردن ، با اين كه تلويزيون چيزي نداشت ، اما خوب ! براي وقت گذروني چيز بدي نبود .
نزديكاي غروب ، كم كم برنامه ها بهتر شد و چون بچه ها هم كارشون تموم شده بود با هم نشستيم به تلويزيون ديدن ، بعدش همگي رفتيم واسه افطار ، همه سربازا به صف شدند و ارشدشون شروع كرد به تقسيم غذا ، اما ! اولين غذا رو كه كشيد رو كرد به من و گفت : مهندس ! بيا غذات رو بگير ! ... يه جورايي جالب بود ! ازم حساب ميبردند و مراقب رفتاراشون بودند ، هوامو داشتند چون ، اگه گزارشي عليه شون مي نوشتم ، كازه كوزه شون مي ريخت به هم !
انقدر شام و ديدن تلويزيون رود گذشت ، كه موقع خواب رسيد ، ولي سربازا قصد خواب نداشتند ، من كه خوابم گرفته بود رفتم توي آسايشگاه و روي تخت مخصوص افسر نگهبان خوابيدم !
از سروصداي بچه ها فهميدم كه موقع سحريه ... بلند شدم و همگي با هم سحري رو خورديم ، سربازها كه وقت بيداريشون بود ديگه نخوابيدند ، اما من رفتم توي آسايشگاه و تا ساعت هشت خوابيدم ، وسايلم رو جمع كردم ، گزارشم رو توي دفتر گارش نوشتم ، با بچه ها خداحافظي كردم تا بالاخره ، نفر بعدي كه بايد اونجارو بهش تحويل ميدادم ، سر رسيد ، با هم فرمهايي رو كه بايد پر ميكرديم ، پركرديم و تحويل همديگه داديم ، منم راهي خونه شدم تا بعد از اين نگهباني طاقت فرسا ! استراحتي دو روزه داشته باشم .

روز يكشنبه صبح ، بعد از دو روز استراحت رفتم ستاد ، كلا قانون نگهباني اينجوري بود كه مثلا روز سه شنبه كه ميرفتي نگهباني ، روز چهارشنبه صبح ، كه غذاخوري رو تحويل نفر بعدي مي دادي ، ميرفتي خونه ، تازه ... بيست و چهار ساعتم استراحت نگهباني داشتي كه هر وقت مي خواستي ، مي تونستي با هماهنگي رييس اتاق از اون استفاده كني .
منم چون پنج شنبه نگهبان بودم ، صبح جمعه رفتم خونه و چون فرداش شنبه بود و داستان رژه و صبحگاه و اينا رو داشتيم
و فرهاد رو هم نديده بودم ، با حسن هماهنگ كردم و قرار شد استراحت نگهبانيم رو بندازم شنبه .
از روز شنبه قرار بود يه تغييراتي تو برنامه بعضي بچه ها داده بشه ، مثلا محسن رفت آجوداني ، واسه شيفت عصر و آجودان صبح كه من هنوز نديده بودمش ، به اسم هادي قرار بود از مرخصي بياد و بشه آجودان شيفت صبح ، عباس هم با هماهنگي فرهاد ، شد شيفت عصر اتاق .
وارد اتاق كه شدم تا فرهاد من رو ديد گفت : به به ! چه عجب ما شما رو ديديم ... ديگه شنبه رو مي پيچوني ؟
_: من كه با حسن هماهنگ كرده بودم ...
فرهاد : تو بايد با من هماهنگ ميكردي ، نه حسن ...
پيش خودم گفتم باز اول هقته شد و مثل اينكه قرار بازم داستان داشته باشم ... اومدم جوابشو بدم كه ديدم حسن داره با چشم و ابرو بهم ميگه كه ادامه نده ،داره شوخي ميكنه ...
منم كه خيالم راحت شده بود ، ديگه جواب فرهاد رو ندادم و با خيال راحت مشغول انجا كارها شدم كه حس كردم يه چيزي از پشت خورد تو سرم ! برگشتم ديدم فرهاد كتاب به دست بالا سرم وايساده .
گفتم چرا ميزني ؟ ... جواب داد : واسه اينكه جواب رييست رو بدي ! شنبه ها هم بياي ! فهميدي قالتاق !
_: قالتاق ؟!
فرهاد : آره ... به خاطر اينكه شنبه رو پيجوندي ، از اين به بعد صدات مي كنم قالتاق !
گيري افتاده بودما ! كليد كرده بود روم و دست بردار نبود ، منم باز به بقيه حرفاش توجهي نكردم و خودمو مشغول كردم ، كه در اتاق باز شد و آقاي اشكان خان وارد شد ! اومده بود تا دوباره واسه مون خالي ببنده !
اول با تك تك بچه ها سلام عليك كرد و رفت پيش فرهاد نشست ، يه كم كه صحبت كرد ، چشمش بهامير و مهرداد افتاد كه داشتند توي كامپيوتر كليپ نگاه ميكردند ، بلند شد و رفت سمت اونا : اين كيه داره ميخونه ؟
مهرداد گفت : هيلاري داف ، من كه خيلي دوستش دارم .
اشكان خنديد و گفت : اينو ؟! اينو دوس داري ؟ با اين قيافه ش!
مهرداد : مگه قيافه ش چيه ؟ خيلي هم خوشگله .
اشكان : پس دوست دختر من رو نديدي !!!
اقا اين رو گفت و شروع كرد به تعريف آشناييش با دوست دخترش ، وقتي تموم شد ، يه دفه فرهاد از جاش بلند شد و گفت : بچه ها يه لحظه ساكت .... همه ساكت شديم ، ببينيم چيكار داره ، كه گفت : بچه ها آيا اين داستان واقعيست ؟!!!!
همه زديم زير خنده و اشكان چيزي نگفت و از اتاق خارج شد .




رمان روزهاي اجباري(7)
رمان روزهاي اجباري(7)
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۱ فروردين ۱۳۹۲ توسط: boof.zaminblog نظرات (0)
گزارش مجمع نوين

گزارش مجمع نوين

به گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، در اين جلسه حسن معتمدي ـ رييس هيات مديره شركت و نماينده شركت توسعه‌ي صنايع بهشهر ـ به عنوان رييس جلسه، محمد بديعي جارياني و مجتبي شيرواني هرندي به عنوان ناظرين جلسه، غلامعلي غلامي به عنوان منشي و عباس هشي از موسسه‌ي حسابرسي هشيار بهمند بازرس قانوني جلسه بودند.


در ابتداي جلسه غلامي مدير عامل بيمه نوين به تحليل بازار بيمه پرداخت و گزارش خلاصه‌اي از اقدامات اين شركت در سال 1390 و برنامه‌هاي پيش‌رو را به سمع و نظر حاضرين رساند.


غلامي اظهار كرد: بيمه نوين با حجم فروشي معادل مبلغ 1.785 ميليارد ريال، 54 درصد رشد حق بيمه در سال 1390 داشته است. اين شركت بنا به ارزيابي بيمه مركزي ج.ا.ا، از لحاظ توانايي ايفاي تعهدات، به كسب رتبه‌ي سوم بين 23 شركت بيمه نيز نائل آمده كه نشان‌دهنده‌ي انجام اقدامات زيرساختي در جهت فراهم‌آمدن حاشيه‌ي امن فني و مالي براي بيمه‌گذاران، سهامداران و ديگر ذينفعان است.


مدير عامل بيمه نوين در ادامه‌ي سخنان خود با گريزي به حذف تعرفه‌ها در بسياري از رشته‌هاي بيمه و نيز رقابت‌هاي موجود متاسفانه بعضا غيرحرفه‌اي در بازار، عنوان كرد: طي دو سال گذشته استراتژي نظارت و كنترل بر وصول به موقع حق بيمه‌ها و استفاده‌ي بهينه از منابع مالي در سرمايه‌گذاري‌ها مطابق مقررات مربوط در دستور كار جدي شركت قرار گرفته و نتايج مثبتي نيز به همراه داشته است، چرا كه از اين پس بخش عمده‌‌ي سود شركت‌ها از جمله بيمه نوين از عمليات اثر‌بخش سرمايه‌گذاري حاصل خواهد شد.


در اين راستا حجم سرمايه‌گذاري‌هاي بلند‌مدت در سال 1389 نسبت به سال قبل آن با رشدي بيش از دو برابر از مبلغ 202.8 ميليارد ريال به 429.1 ميليارد ريال رسيده است. در سال 1390 نيز اين روند ادامه پيدا كرده و سرمايه‌گذاري بلند‌مدت رشد 72 درصدي را تجربه كرده است.


مدير عامل بيمه نوين هم‌چنين به اقدام شركت در مسووليت‌هاي اجتماعي خود اشاره داشت و گفت: بيمه نوين با طرح بيمه كودكان آسماني اين امكان را فراهم آورده تا افراد خير و نيكوكار، كودكان بي‌سرپرست تحت حمايت سازمان بهزيستي را به موجب بيمه‌هاي عمر و پس‌انداز تحت حمايت مالي خود قرار دهند و اميدواريم كه اين گام كوچك ما مورد پذيرش جامعه قرار گرفته باشد.


وي در ادامه گفت: در زمينه‌ي آموزش نيروي انساني نيز اقدامات خوبي انجام داده‌ايم كه از آن جمله مي‌توان به اعزام پنج نفر از واجدين شرايط علمي و فني به آكادمي بيمه پونا (NIA) در هند علاوه بر آموزش‌هاي متنوع داخلي اشاره كرد.


تصميمات اتخاذ‌شده


در پايان مجمع عمومي عادي ساليانه بيمه نوين كه با حضور بيش از 81.5 درصد از سهامداران حقيقي و حقوقي برگزار شد، تصميمات ذيل با موافقت سهامداران حاضر اتخاذ شد:


1_ تصويب صورت‌هاي مالي شركت.


2_ انتخاب روزنامه اطلاعات به عنوان روزنامه كثير‌الانتشار.


3_ تغيير موسسه حسابرسي و بازرس قانوني از موسسه‌ي هشيار بهمند به موسسه‌ي حسابرسي فاطر.


4_ تصويب گرديد 320 ريال سود به ازاي هر سهم به صاحبان سهام تقسيم شود كه براساس جدول زمان‌بندي پرداخت خواهد شد.


بيمه نوين، برترين در كسب رضايت مشتريان با دريافت تنديس برنزي رعايت حقوق مصرف‌كنندگان به عنوان اولين شركت بيمه خصوصي و دريافت تنديس رضايتمندي مشتريان.



گزارش مجمع نوين
گزارش مجمع نوين
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۱ فروردين ۱۳۹۲ توسط: boof.zaminblog نظرات (0)
roman قوانين وبلاگ

roman قوانين وبلاگ

 

نويسنده هاي عزيز وبمون اين ها يه چند نكته است كه حتما بايد بخونيد ! چون مهم ، پس از ب بسم الله ميگم

 

۱. اول از همه رماني كه انتخاب ميكنيد بايد با توجه از اجازه نويسنده محترم رمان باشه پس ،

اگه ميخواين رماناي كاربران نودوهشتيا رو بذاريد ازشون اجازه بگيريد.......
خيلي مهمه حتما رعايت بشه !  

۲. هر رماني رو كه خواستيد بذاريد به من بگين تا توي موضوعات اضافه اش كنم  ...

۳. باشروع هر رمان هر پست رو كه ميـــذاريد حتما تو موضوعـــااات علامت بزنيد 

(توي درج مطلب جديدي زير ادامه مطلب يه كادر مستطيل شكل هست كه موضوع مربوط به پستتون رو توش علامت ميزنيد)

۴. توي انتخاب رمان دقت كنيد !!!

(تكراري نباشه...حق انتشار داشته باشه...اگه احتياج به اجازه نويسنده داشت حتما اجازه بگيريد...نداشت هم اجازه بگير)

۵. توي گذاشتن پست هاتون تاخير نداشته باشيد و فعال و منظم باشيد ، حداقل 2 روزي يكبار چند تا پست بذاريد !

(چند تا = ۳ الي ۴ تا)

۶. اگه تحت هرشرايطي نتونستيد يه رمان رو ادامه بديد....حتما اطلاع بديد !

(آي نتم قطع شد ، مريض شدم ، امتحان داشتم ، سيستم رفت رو هوا ، رفتم سفر ، هرچيزي كه بود فقط خبر بدين و گرنه در صورت يه هفته نبودن حذف ميشيد!)

۷. اگه ميخوايد رماني رو به صورت پست ثابت بذاريد فقط ۳ پست بايد ثابت باشه !  در صورت بودن پست بعد پست قبلي عدم ثابت ميخوره!

۸. چند تا رمان رو باهم نذاريد و حتما پس از اتمام يه رمان به سراغ بعدي بريد . (البته دو تا رمان جايزين....)

۹. رمان هايي كه ميذاريد كامل شده باشن و نصفه نباشن...البته در حال حاضر تا رمان هاي ناقص اين وب تموم بشه !  

۱۰. همه پست ها با خط توهاما باشه و در ادامه مطلب از خط ۲ يا ۳ استفاده بشه !  

۱۱. تيتر رمان ها حتما پرانزز داشته باشه ....

مثل خلوت خلود (۱)

۱۲. آخر هر رمان اسم خودتون رو به عنوان گرد آورنده بنويسيد ...

مثل : گرد آورنده : ستاره  

 

توي وبلاگ با نويسنده ها و خواننده ها درگيري لفظي پيدا نكنيد و شان خودتون رو حفظ كنيد .

(البته تو اين وب همه ماهن اصلا همچين كارهاي بدي نميكنند)

 

صميميت و همكاري مهمترين شرطه لطفا رعايت كنيد

 موفق باشيد



roman قوانين وبلاگ
roman قوانين وبلاگ
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۱ فروردين ۱۳۹۲ توسط: boof.zaminblog نظرات (0)
تست شخصيت

تست شخصيت

 شماره 1

"آرام و محتاط"

شما شخص بي تكلف، راحت و محتاطي هستيد. به راحتي دوست پيدا مي كنيد  اما از خلوت خود لذت مي بريد. بعضي اوقات دوست داريد تنها باشيد تا به معناي واقعي زندگي بينديشيد و لذت ببريد. به آرامش احتياج داريد، بنابراين به مكان هاي مخفي زيبايي مي رويد. اما  گوشه گير نيستيد با اين كار آرام مي شويد و سپاسگزار زندگي خواهيد بود.

-------------------

شماره 2

"عاطفي ، خيال پرداز و احساساتي "

شخصي بسيار حساس هستيد. از ديد منطقي و عاقلانه به مسائل نمي نگريد. احساس تنها چيزي است كه برايتان مهم است. همچنين رؤيا و آرزو در زندگي تان با اهميت مي باشد. نسبت به افرادي كه احساسات و عواطف را ناديده مي گيرند و فقط منطق برايشان مهم است، بي اعتنا هستيد، و اجازه نمي دهيد كه احساسات و روحيه شما محدود شود.

---------------------

شماره 3

"فعال و اجتماعي "
به ريسك در زندگي علاقه منديد. دوست داريد كارهاي متفاوت و جالبي انجام دهيد و يا از ديگران بياموزيد. از يكنواختي زندگي بيزاريد و دوست داريد نقش فعالي در كارها داشته باشيد مايليد در همه كارها پيشقدم باشيد.

----------------------

شماره 4

 "تحليل گر، قابل اعتماد و متكي به خود"

حساسيت كنوني شما هميشگي است. هميشه تمايل داريد كه اطراف خود را با چيزهاي زيبايي محصور كنيد تا مورد توجه ديگران قرار گيريد. فرهنگ نقش مهمي در زندگي شما دارد.

خود را با وقار و كم نظير مي دانيد و به سطح فرهنگي افرادي كه با آنها در ارتباط هستيد، اهميت مي دهيد.

------------------------

شماره 5

"معقول و سازگار"

در زندگي به رفتار و عشق ساده و بي پيرايه اهميت مي دهيد. ديگران به شما اعتماد مي كنند. به دوستان نزديك خود امنيت و آرامش مي دهيد. اطرافيان به عنوان شخصي خونگرم و با محبت شما را تحسين مي كنند. از موارد پيش پا افتاده و كليشه اي دوري مي نماييد. لباس و پوشش شما ساده ولي آراسته است.

----------------------

شماره 6

"عمل گرا، مطمئن به خود و ماهر"

مسئوليت زندگي خود را به عهده مي گيريد و به رفتار و كار خود بيشتر از شانس اهميت مي دهيد. مسائل مختلف را به صورت عملي و ساده حل مي كنيد. نگاه واقع بينانه اي به اتفاقات روزمره زندگي داريد و سعي داريد مسائل را بدون تزلزل حل كنيد.

-----------------------

شماره 7

 "دورن گرا " احساس و متفكر"

ترجيح مي دهيد تنها باشيد تا اين كه بحث و گفت و گوي كليشه اي با ديگران داشته باشيد. رابطه ي محكمي با دوستان خود داريد و اين كار به شما يك آرامش دروني را كه به آن احتياج داريد، تقديم مي كند. از سطحي بودن بيزاريد. مي توانيد براي مدت طولاني تنها باشيد و خيلي كم خسته مي شويد.

---------------------

شماره 8

"مستقل و نامعلوم"

خواستار زندگي آزاد و بدون وابستگي هستيد تا خودتان مسير زندگي را مشخص سازيد. تمايل هنرمندانه اي در كار و فعاليت هاي خود داريد. به آزادي خود اعتقاد داريد و بعضي اوقات كارهايي مي كنيد كه برخلاف موردي است كه از شما انتظار مي رود. شيوه زندگي شما بسيار فرد گرايانه است. برطبق عقايد و باورهاي خود زندگي مي كنيد و از تقليد خوشتان نمي آيد.

---------------------

شماره 9

"آسوده خاطر ، سرحال و بانشاط"

عاشق زندگي آزاد هستيد و سعي مي كنيد كه حداكثر استفاده و لذت را ببريد. اعتقاد داريد كه هر فرد فقط يك بار زندگي مي كند. نسبت به مسائل مختلف بسيار كنجكاو و صادق هستيد هيچ چيز برايتان بدتر از مقيد بودن و محدود كردن نيست. هميشه آماده و مشتقاق رويدادهاي غير منتظره هستيد.



تست شخصيت
تست شخصيت
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۱ فروردين ۱۳۹۲ توسط: boof.zaminblog نظرات (0)
مقايسه كنيد سپس تحليل كنيد. اشتباه كجاست؟

مقايسه كنيد سپس تحليل كنيد. اشتباه كجاست؟

ليست قيمت ها :

- نان سنگك معمولي (نصف وزن پارسال) 600 تومان  - يك سهم پرديس 100 تومان

- سيب زميني اندازه متوسط دانه اي 250 تومان  - يك سهم كفرا 240 تومان

-زردآلو دانه اي 250 تومان - يك سهم مخابرات 245 تومان - يك سهم فولاز 290 تومان

-يك عدد مرغ 18000 تومان - يك سهم شخارك 2000 تومان - يك سهم كنور 1590 تومان

-ساير كالاها و خدمات را هم خودتان مطلع هستيد.

-دلار 1840 تومان 

حال مقايسه كنيد كل يك شركت فولادي برابر چند تا زرد آلو و باغ زردآلو است. يا كل شركت كنور برابر چند تا مرغ و چند كارخانه مرغ داري است. يا كفرا برابر چند تا نانوايي سنگك است.

حال مقايسه كنيد كل كفرا 68 ميليوني سهم چند دلار است. حدود 16 ميليارد تومان و به عبارتي 9 ميليون دلار است. بقيه داستان را خودتان مقايسه و تحليل كنيد. ما اشتباه مي كنيم يا اقتصاد كشور اشتباهي مي رود؟



مقايسه كنيد سپس تحليل كنيد. اشتباه كجاست؟
مقايسه كنيد سپس تحليل كنيد. اشتباه كجاست؟
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۱ فروردين ۱۳۹۲ توسط: boof.zaminblog نظرات (0)
 
CopyRight © http://ostadhip.zaminblog.com
کارتون بلیک و مورتیمر
آموزش کیک بوکسینگ
تیشرت علمدار کربلا
گیرنده تلویزیون دیجیتال (DVB-T)